روزی یکی از دوستهای صمیمی افلاطون به دیدن او رفت. آنها با هم در مورد همه چیز صحبت کردند در میان صحبت مرد به افلاطون نگاه کرد و گفت: تو تازگی خیلی آدم بزرگ و مشهوری شده ایی و حتی انسان هایی که نادان بودند هم از تو تعریف می کنند امروز که داشتم به خانه ی تو می آمد فلانی را که بسیار نادان است دیدم از تو تعریف کرد و گفت سلامش را به تو برسانم.
افلاطون خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن. دوستش گفت: افلاطون مگر من چه کار بدی کردم که تو آنقدر ناراحت شدی؟ افلاطون جواب نداد. تو کار بدی انجام ندادی اما برای من هیچ بلایی بدتر از آن نیست که ببینم نادانی از من تعریف می کند چون این کار به این معنا است که من کاری را از روی نادانی انجام دادم که برای آن نادان خوب بوده برای همین از من تعریف می کند کاش می دانستم تازگی چه کاری انجام دادم که آن نادان آن کار را دوست داشته تا از آن کار توبه می کردم. بزرگی به آن نیست که هر انسانی از تو تعریف بکند بلکه اگر کاری بکنی که انسان های دانا و عاقل از تو تعریف کنند یعنی تو آدم بزرگی هستی.