پیرمردی صد ساله که کمرش خم شده بود و بر عصای خودش تکیه کرده بود از کوچه ایی می گذشت. پسر جوانی او را دید و از پشت خمیده اش خنده اش گرفت و با تمسخر پرسید: ای پیرمرد! این کمانی که بر پشت تو است را چند تومان خریده ایی؟ بگو تا من هم بخرم.
پیرمرد گفت: اگر صبر کنی و عمری مثل من داشته باشی این کمان را به رایگان به تو می دهند حتی اگر نخواهی قبول کنی.