بازی باران


وقتی که تنها هستم کتاب می خوانم، یعنی این که کتاب ها را ورق می زنم.
قورباغه ی چاقی را می بینم که می پرد تا خورشید را بگیرد، خورشید خانم قشنگ را!
از خورشید پرسیدم:
خوب، دلت می خواهد چه شکلی باشی؟
من باز هم خندیدم، خورشید قهر کرد و رفت.
صدایش کردم:
خورشید خانم ... آهای خورشید خانم ... گوش می کنی؟ قیافه ی تو هیچ عیبی ندارد. حوصله ات سر رفته است و دارای بهانه می گیری.
من هم گاهی وقت ها بهانه می گیرم. بیا با هم بازی کنیم ... زود باش بیا.
گفت: فهمیدم. تو قایم می شوی و من پیدایت می کنم.
گفتم: نه ... چشمانت را ببند و به هر چه که دوست داری فکر کن.
خورشید پرسید: بعد چه می شود؟
جواب دادم: هر چه را که بخواهی، می بینی.
با تعجب پرسید: مگر می شود؟
گفتم: چرا نشود، امتحان کن.
مدتی گذشت، خندید ... معلوم نبود به چه فکر می کند. می خندید و صدای خنده هایش بلندتر می شد.
چشمانش را ناگهان باز کرد و تند و تند گفت:
می دانی چه دیدم ... میدانی؟
به او مداد و کاغذ دادم و گفتم:
بکش.
خورشید یک درخت بزرگ کشید که من میان شاخه هایش نشسته بودم. یک اسب سفید بزرگ کشید که می پرید و می خندید. بعد خودش را کشید با یک عالم موی سیاه بلند.
دیگر با من حرف نمی زد. همان طور داشت نقاشی می کشید و رنگ می زد. بعد از مدتی مداد و کاغذهایش را برداشت و با خوشحالی به خانه برگشت.


• نوشته ی: اکرم قاسم پور