کم کم همه ی حیوانات جنگل تشنه شدند. اما فکر کردند هر کس آب برکه و چشمه را بخورد مریض می شود. طولی نکشید که همه از منتظر ماندن برای زاغی خسته شدند عقاب به غاز گفت:« شاید فیل بداند چه کسی رنگ آبی برکه را خورده است آخر او صبح های زود قبل از همه از آب برکه می خورد.» در همین وقت که لک لک از ماجرای خوردن رنگ آبی ناراحت بود به آسمان نگاه کرد بعد ناگهان فریاد زد:«وای خدای من رنگ آبی آسمان را هم خورده اند!» همه با تعجب دیدند که رنگ آسمان نارنجی شده است یواش یواش خورشید بالا آمد نور خورشید که زیادتر شد رنگ های قرمز و نارنجی کم وکمتر شدند. بعد آسمان آبیِ آبی شد. آسمان که آبی شد برکه هم آبی شد آن وقت همه با خوشحالی توی برکه پریدندو برای زاغی که در آسمان آبی پرواز می کرد دست تکان دادند.