هیوئی، دیوئی و لویی از خواب بیدار شدند. با شادی فراوان، به خورشید و آسمان آبی نگاه کردند و به هم گفتند: «در این روز قشنگ باید تو رختخواب نخوابیم؛ باید برویم بیرون از خانه. دوچرخه سواری بهترین تفریح است.»
اما وقتی به گاراژ رفتند، از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند؛ آخر اثری از دوچرخه نبود! یعنی چه؟ حتماً کسی آن را دزدیده است.
آنها به جستجو پرداختند. یکباره هیویی فریاد زد: «آهای بچه ها! اینجا را ببینید! دزد، یک نشانۀ خوب از خودش بجا گذاشته از روی رنگ ها رد شده. ردّ تایر دوچرخه روی زمین مانده است.»
آنها برای اینکه به دنبال دزد دوچرخه بروند، از هر وسیله ای استفاده کردند؛ گاهی دویدند، گاهی اتوبوس سوار شدند، گاهی آهسته راه رفتند، گاهی تاکسی سوار شدند، تا اینکه در جلوی یک مجتمع مسکونی، از حرکت ایستادند! آنها مجبور شدند بایستند، چون آب، رنگ ها را شسته بود و دیگر اثری از ردّ دوچرخه نبود.
ناامیدی آنها خیلی طول نکشید، چون نگهبان آنها را راهنمایی کرد تا به دنبال دزد دوچرخه بروند.
هنوز خیلی از آنجا دور نشده بودند که ناگهان تعداد زیادی روزنامه پراکنده در هوا به سر و صورت آنها برخورد کرد.
مرد روزنامه فروش فریاد زد: «دوچرخه سوار بی ملاحظه این کار را کرد. مردک بی ادب ...»
بچه ها بجای رد تایر، این بار دنبال روزنامه ها دویدند. آنها همدیگر را تشویق می کردند که: «زودتر بدوید. باید گیرش بیاریم و یک درس حسابی به او بدهیم!»
یک راننده تاکسی به بچه ها گفت: «همش تقصیر همان دوچرخه سوار بی دقت است. همه جا را بهم ریخت.» او مسیری را که دوچرخه سوار رفته بود به بچه ها نشان داد. در طول راه معلوم شد که دزد دوچرخه، یک ماهی از رستوران برداشته. گربه هایی که به دنبال بوی ماهی می رفتند، راهنمای خوبی برای بچه ها بودند.
اما راهنمایی گربه ها تا قبل از ایستگاه زیرزمینی بود. در آنجا، گربه ها ماهی را پیدا کردند و به تعقیب خود پایان دادند. و به این صورت تنها اثر باقی مانده از دزد هم از بین رفت.
حالا باید چکار می کردند؟
های و هو و گریه یک مرد گنده که روی زمین ولو شده بود، توجه آنها را بخود جلب کرد. مردی با فریاد و گریه می گفت: «ببینید آن دوچرخه سوار بی انصاف چکار کرد! تمام سیمان هایی را که روی زمین پهن و صاف کرده بودم، خراب کرد.»
ردّ تایر دوچرخه، تمام سطح سیمان های پیاده رو را خط خطی کرده بود!
خطوط روی سیمان ها راهنمایی خوبی بود، اما رد دوچرخه تمام شد و خیابان جدیدی پیش روی آنها قرار گرفت. ذرت فروشی که آنجا ایستاده بود گفت: «حتماً دنبال آن دوچرخه سواری می گردید که یک پاکت ذرت از من خرید و با عجله رفت!»
بچه ها توانسته بودند ردّ تازه ای بدست بیاورند: ذرت های بو داده روی زمین ریخته بود. اما این نشانه هم تمام شد! آخر، چند تا کبوتر ذرت ها را خوردند!
دیویی به بچه ها گفت: «یک نقشه دارم»
بچه ها با ناامیدی به حرف های او گوش دادند: «ما باید بالای آن آسمان خراش برویم و با تلسکوپی که آنجاست، از آن بالا به دنبال دوچرخه مان بگردیم.»
بله، آنها موفق شدند، توانستند دوچرخه را ببینند. دزد دوچرخه، داشت آن را به داخل یک مغازه می برد. از خوشحالی پر در آوردند و خیلی سریع خود را به آن مغازه رساندند.
خیلی آرام وارد مغازه شدند تا بتوانند با یک حرکت ناگهانی دزد دوچرخه را دستگیر کنند؛ اما ...!
«عمو جان، اینجا چکار می کنید؟!»
بله، عموی بچه ها، دوچرخه را به آنجا آورده بود تا آن را تعمیر کند! رانندگی بَدِ او، دوچرخه را خراب کرده بود. عمو خوشحال بود چون دیگر کسی از رانندگی او عصبانی نمی شد؛ بچه ها هم خوشحال بودند چون حالا دوچرخه سالم و نویی داشتند!
مترجم: ناهید ناصری