در یک جای خیلی دور، توی یک شهر قشنگ، یک ساختمان خیلی بزرگ بود که در آخرین طبقه آن خانه ای بود که یک اژدهای ترسناک در آن زندگی می کرد. اژدها خیلی ترسناک و زشت بود. پوست بدنش پر از پولک های سبز و قرمز بود. خوشبختانه اژدها عادت نداشت که داخل شهر برود؛ قدم بزند و گردش کند. او هیچ وقت کار نمی کرد و پول در نمی آورد و برای چیزی هم پولی نمی داد. کسی نمی دانست که او چیزهایی را که لازم دارد، از کجا می آورد. مردم می گفتند: او حتماً از پنجره پرواز می کند و می رود توی کوه و دشت و آن جا گل و سبزه تازه می خورد. اژدها خیلی باعث ناراحتی مردم شهر می شد، چون یک جوری نگاه می کرد که ... وای ....! یک نگاهی داشت که .... چی ....! دل آدم می ترکید! چشم هایش قرمز بود. خیلی هم بلند آواز می خواند؛ صبح و شب کنار پنجره، توی بالکن می ایستاد و بلند بلند آواز می خواند. به قدری بلند آواز می خواند و داد می کشید که همسایه های ساختمان و چند خانه آن طرف تر مریض شده بودند؛ گوش درد می گرفتند، سردرد می گرفتند، حتی موهایشان هم درد گرفته بود و پاهایشان می لرزید. کم مانده بود که ساختمان ترک بخورد و روی سر ساکنینش بریزد. به خاطر همین همسایه ها، دور هم جمع شدند تا چاره ای پیدا کنند و تصمیمی بگیرند: باید صدای آزار دهندۀ این اژدها را خفه کنیم. این جوری نمی شود! چه کار کنیم؟ خانمی گفت: من می دانم، یک فکر خوب دارم. وقتی اژدها کنار پنجره آمد و شروع کرد به آواز خواندن، وقت مناسبی ست که یک ظرف بزرگ پوره سیب زمینی را که از قبل درست کرده ایم، به طرفش پرتاب کنیم و توی گلویش بریزیم. وقتی مشغول خوردن بشود، دیگر نمی تواند آواز بخواند. تا آن خانم حرفش تمام شد، در یک چشم به هم زدن همه رفتند و مشغول شدند. فوراً یک دستگاه پوره پرت کن ساختند. یک عالم پوره سیب زمینی درست کردند و داخل دستگاه پرتاب پوره ریختند و وقتی که اژدها دهانش باز بود و آواز می خواند، پوره را به طرفش پرتاب کردند. پوره ها مثل یک گلوله آتش پرتاب شدند و داخل حلق اژدها رفتند. تمام دهان اژدها پر از پوره شد. اژدها هم با یک چشم به هم زدن همه پوره ها را بلعید. فکر می کنید خفه شد؟ اصلاً و ابداً ! با زبانش دور دهانش را تمیز کرد. بعد دستی به شکمش کشید و چون خیلی خوشحال شده بود، دوباره شروع کرد به فریاد کشیدن و آواز خواندن: هـــــــــــــاها، سیب زمینی! بـــــــــــــه به، سیب زمینی!پـــــــــــوره پوره، سیب زمینی! مردم محل که خیلی ناراحت شده بودند، دوباره دور هم جمع شدند تا یک تصمیم دیگر بگیرند. آقایی گفت: من یک فکر دیگر دارم. روی ساختمان را با یک سرپوش شیشه ای بپوشانیم. آن وقت، دیگر صدایی از آن جا بیرون نمی آید و شهر آرام می شود. همین که حرفش تمام شد، همه فوراً مشغول شدند. یک سرپوش شیشه ای خیلی بزرگ، اندازه ساختمان درست کردند و برایش یک دسته هم گذاشتند که آن را جا به جا کنند. بعد سرپوش را بلند کردند و روی ساختمان گذاشتند. اژدها از این کار خیلی ناراحت شد. چشم هایش را به هم زد، پولک های روی تنش سیخ شدند و مثل یک سگ خیس که می خواهد خودش را خشک کند، خودش را تکان تکان داد. از قیافه اش معلوم بود که خیلی عصبانی است. بعد، روی چهار دست و پا بالا به پایین پرید؛ شده بود مثل یک بمب بزرگ. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد؛ سرپوش از جایش تکان نخورد. تا این که یک دفعه اژدها دهان گنده اش را باز کرد و یک آتش بزرگ، « ها » کرد. با این کارش سرپوش شیشه ای را ذوب کرد. و بعد... یک بوی خیلی خیلی بد در شهر پخش شد؛ مثل بوی سمپاشی. آن قدر بد که همه تا چند ساعت، جلوی دهان ها و بینی های شان را گرفته بودند. در این مدت اژدها هم بی کار ننشست و دوباره با صدایی بلندتر شروع کرد به آواز خواندن طوری که همه بشنوند: بمب! بمب! سرپوش بمب! بمب! ترکید بمب! بمب! بعد از آن هم، باز هر کسی هر پیشنهادی داد، زود رفتند و انجام دادند ولی موفق نشدند. تا این که یک دختر کوچولو که در تمام این مدت یک گوشه نشسته بود و همه چیز را نگاه می کرد، جلو آمد و با خجالت گفت: اجازه می دهید من کاری انجام بدهم؟ خواهش می کنم. فکر کنم بدانم که چطوری می شود این اژدها را ساکت کرد. قول می دهم در پنج دقیقه کاری کنم که اژدها ساکت بشود. بعد از این که مردم قبول کردند. دختر کوچولو سریع به طرف خانه خودشان دوید و بعد از پنج دقیقه مردم محل دیدند که اژدها دست از آواز خواندن کشید و همه جا ساکت شد. معلوم بود که اصلاً قصد ندارد دوباره با صدای بلند آواز بخواند. مردم از دختر کوچولو پرسیدند که چه اتفاقی افتاد و دختر کوچولو جواب داد: این یک راز است! اما دختر کوچولو، توی گوش برادر بزرگترش تعریف کرد که چی شده بود: من فقط تلفن کردم به خانه اژدها و گفتم: اژدهای عزیز، روز شما به خیر! می خواستم خواهش کنم که اگر می شود، کمی با صدای یواش تر آواز بخوانید! اژدها هم جواب داد: البته، البته. خواهش می کنم. نمی دانستم که صدای من شما را آزار می دهد و باعث اذیتتان می شود. خیلی معذرت می خواهم. لطفاً من را ببخشید. بعد، خداحافظی کردیم. بعد از آن، همه شهر در آرامش زندگی کردند.
نویسنده: اولین ربرگ ترجمه: مهدیه صرافی