فیل کوچولو (قسمت اول)


عزیزان من در زمان های بسیار دور فیل ها اصلاً خرطوم نداشتند بجایش یک دماغ سیاه قلنبه به اندازه یک چکمه ساق کوتاه داشتند که فقط آن را از این طرف به آن طرف تکان می دادند، اما نمی توانستند با آن چیزی را بردارند. در آن زمان یک فیل به دنیا آمد که همان فیل سیاه قصه ماست. او در آفریقا زندگی می کرد و خیلی کنجکاو بود یعنی همیشه سؤالات زیادی در ذهن داشت. مثلاً از خاله شترمرغ می پرسید برای چه دُم شما پر دارد؟
از عمو زرافه می پرسید چرا چشمان شما قرمز است؟ و یا از دایی میمون پشمالو می پرسید چرا خربزه چنین مزه ایی دارد؟
ولی آنها چون جواب درستی برای این سؤالات نداشتند فقط او را تنبیه و جریمه می کردند، ولی باز هم فیل کوچولو سؤالات زیادی داشت که هنوز نپرسیده بود. او در رابطه با هر چه که می دید یا می شنید یا احساس می کرد یا می بویید و یا حتی لمس می کرد از دایی و خاله های خود سؤال می کرد که آنها همیشه او را دعوا و سرزنش می کردند ولی فیل کوچولو کنجکاو بود. یک روز صبح فیل کوچولوی کنجکاو یک سؤال پرسید که تمساح برای نهار چه می خورد؟ همه با صدای بلند و همراه با ترس گفتند: هیس و او را به مدت زیادی دعوا و سرزنش کردند.
وقتی که دعواها تمام شد او به سمت مرغ منقار بلند که بر روی بوته خاردار نشسته بود رفت و گفت: پدر و مادر و تمام دوستانم بخاطر کنجکاوی با من دعوا می کنند ولی من هنوز می خواهم بدانم که تمساح برای نهار چه چیزی می خورد. مرغ منقار بلند با صدای غمگین گفت: به کنار رودخانه بزرگ که دور تا دور آن را درختان بلند گرفته اند برو و جواب خود را بگیر.
صبح خیلی زود فیل کوچولو مقدار زیادی موز، نیشکر و خربزه برداشت و به همه دوستان و آشنایان گفت: خداحافظ، من می خواهم به سمت رودخانه بزرگ بروم، تا بفهمم که تمساح برای نهار چه می خورد.
بقیه سعی کردند که او را منصرف کنند ولی فیل کوچولو بدون توجه به دیگران به راهش ادامه داد. او همانطور که می رفت خربزه ها و موزها را می خورد و پوست آنها را به اطراف می انداخت چون نمی توانست آنها را بردارد.
او رفت و رفت تا اینکه به ساحل رودخانه بزرگ رسید که دور تا دور آن همانطور که مرغ منقار بلند گفته بود درختان بلندی بود. ولی عزیزان تا حالا باید فهمیده باشید که فیل کوچولوی کنجکاو ما تا حالا هیچ تمساحی ندیده بود و نمی دانست که به چه شکلی است.
اولین چیزی که او پیدا کرد یک ماربزرگ رنگارنگ بود که دور یک سنگ پیچیده بود فیل کوچولو مؤدبانه پرسید: ببخشید شما در اینجا چیزی به نام تمساح دیده ای؟
مار بزرگ گفت: آیا من یک تمساح دیده ام؟
بعد با صدایی متجب پرسید: سؤال بعدی که می خواهی بپرسی چه چیزی است؟
فیل کوچولو گفت ببخشید: ولی اگر ممکن است یک لطفی به من بکنید و بگویید یک تمساح برای نهار چه می خورد؟
مار بزرگ که از این سؤال او کاملاً متعجب شده بود به پشت او پرید و سعی کرد او را از ساحل رودخانه دور کند ولی فیل کوچولو که در تصمیم خود استوار بود مار بزرگ را به دور سنگ برگرداند و از او خداحافظی کرد و دوباره شروع به خوردن موزها و خربزه های باقی مانده کرد تا به چیزی مثل تخته چوب در نزدیکی ساحل رودخانه رسید. بچه های من، آن یک تمساح واقعی بود که یک چشمش را بسته بود. فیل کوچولو از او پرسید: شما این دور رو برها یک تمساح ندیده اید؟
تمساح چشم دیگرش را بست و دم خود را از گل و لای بیرون آورد و در همین زمان فیل کوچولو از ترس تنبیه شدن یک قدم به عقب برداشت.
تمساح گفت: کوچولو نزدیک تر بیا و بگو برای چه این سؤال را کردی؟
فیل کوچولو گفت: من این سؤال را از پدر و مادر و نزدیکان خود پرسیدم و همه آنها در جواب مرا تنبیه کردند. اگر این سؤال شما را هم مثل آنها ناراحت می کند من نمی خواهم دیگر تنبیه شوم.
تمساح گفت: کوچولو نزدیک تر بیا چون من خود تمساح هستم و برای اینکه حرفهایش را فیل کوچولو قبول کند چند قطره اشک ریخت.
فیل کوچولو که خیلی خوشحال شده بود در کنار رودخانه زانو زد و گفت: شما همانی هستی که من دنبالش می گشتم پس می شود بگویی برای نهار چه می خوری؟
تمساح گفت: کوچولو نزدیک تر بیا برای اینکه باید آن را در گوش تو بگویم. فیل کوچولو سرش را نزدیک برد و . . .

بچه ها! فکر می کنید چه اتفاقی برای فیل کوچولو می افتد؟ تمساح نقشه ای دارد یا اینکه فقط می خواهد جواب فیل کوچولو را بدهد؟
برای اینکه ادامه ماجرا را بدانید منتظر قسمت بعدی داستان باشید.


• نویسنده: رودیاردکیپلینک
مترجم: محمد علی نژاد