در قسمت قبلی خواندیم که فیل کوچولو همیشه دوست داشت بداند تمساح برای ناهار چه می خورد و چون هیچ کس جوابی به او نداده بود، تصمیم گرفت برای فهمیدن جواب سؤالش به سراغ رودخانه بزرگ برود. او در آنجا با تمساح آشنا شد و از او پرسید که برای ناهار چه می خورد و تمساح برای پاسخ سؤالش از فیل کوچولو خواست که به او نزدیک شود. و حالا ادامه ماجرا . . .
فیل کوچولو سرش را نزدیک برد. دهان تمساح بدبو و پر از دندان های تیز بود و دماغش را گرفت. تمساح در حالی که دماغ فیل را گرفته بود از لا به لای دندانهایش گفت: فکر می کنم امروز نهارم را با یک فیل کوچولو شروع می کنم.
بچه های عزیز فیل کوچولو با گریه به تمساح گفت: بگذار بروم تو داری من را اذیت می کنی. از طرفی مار بزرگ رنگارنگ به سرعت به سمت رودخانه آمد و گفت: دوست جوان من هر چه می توانی خود را عقب بکش وگر نه تمساح تو را نهار خود می کند. فیل کوچولو بر روی پاهای کوچک خود نشست و آنقدر خود را عقب کشید که دماغش دراز شد و تمساح نیز آنقدر دست و پا زد که آب را گل آلود کرد.
او سعی می کرد که فیل کوچولو را به داخل رودخانه بکشد. همانطور که فیل کوچولو بر روی چهار دست و پای خود نیرو وارد می کرد و سعی می کرد خود را عقب بکشد تمساح از دم خود مثل یک پارو استفاده می کرد و او هم عقب عقب می رفت تا فیل کوچولو را داخل رودخانه بکشد و دماغ فیل کوچولوی ما هم در حال درازتر شدن بود.
در همین لحظات بود که فیل کوچولو احساس کرد که پاهایش دارد لیز می خورد او به خودش گفت: او خیلی از من قوی تر است. سپس مار بزرگ که شاهد این صحنه ها بود خود را به پاهای فیل کوچولو رساند و به دور پاهای او پیچید و او نیز خود را عقب کشید تا به فیل کوچولو کمک کند. حالا دیگر زور آنها بیشتر از تمساح بود و تمساح که دیگر زورش نمی رسید دماغ فیل کوچولو را رها کرد و در همین حال فیل و مار هر دو به عقب پرتاب شدند. اولین کاری که فیل کوچولو کرد این بود که از مار تشکر کرد ولی بعد از آن متوجه دماغ دراز خود شد که درد می کرد. او دماغ خود را داخل برگهای موز پیچید و آن را داخل رودخانه بزرگ قرار داد. مار از او پرسید: داری چه کار می کنی؟ فیل کوچولو گفت فکر می کنم که دماغم خیلی زشت شده است پس آن را داخل آب رودخانه گذاشته ام که آب برود و کوتاه شود.
مار گفت: پس باید خیلی صبر کنی تا دماغت کوچک شود و پیش خود گفت: بعضی ها نمی دانند که چه چیزی برای آنها خوب است. فیل کوچولو سه روز منتظر شد تا دماغش کوتاه شود ولی دماغش کوتاه تر نشد. بچه های عزیز همانطور که می بینید تمساح باعث شد که دماغ فیل کوچولو دراز شود و شبیه خرطومی شود که فیلهای امروزی دارند.
در انتهای روز سوم یک مگس بر روی شانه او نشست و او ناخودآگاه خرطوم خود را بلند کرد و با آن مگس را از روی شانه خود پراند.
مار گفت: این اولین فایده خرطوم برای تو است چون که تو نمی توانستی با یک دماغ کوچک این کار را بکنی. حالا سعی کن چیزی بخوری. بدون آنکه متوجه باشد با خرطومش مقداری علف را از روی زمین کند و آن را به دهانش گذاشت. مار گفت: و این هم دومین فایده خرطوم که تو نمی توانستی با آن دماغ کوچک این کار را انجام دهی، راستی فکر نمی کنی اینجا آفتاب داغ است؟ فیل کوچولو گفت: بله اینجا هوا خیلی گرم است و مقداری گل را جمع کرد و بر روی سرش گذاشت. مار گفت: این هم سومین فایده خرطوم که تو نمی توانستی با آن دماغ کوچک این کار را انجام دهی.
حالا چه؟ آیا می توانی از خرطومت برای دفاع از خود استفاده کنی؟
فیل کوچولو گفت: بله و حالا باید من دماغ جدیدم را به خانواده ام نشان دهم و از مار خداحافظی کرد.
حالا فیل کوچولو اگر میوه می خواست دیگر منتظر نمی شد تا از درخت بیفتد بلکه به راحتی آن را از درخت جدا می کرد. حالا دیگر اگر او می خواست علف بخورد دیگر زانو نمی زد و علف نمی خورد بلکه به راحتی آن را با خرطوم خود از روی زمین می کند. اگر حشره ها او را اذیت می کردند او با یک شاخه درخت آنها را دور می کرد و اگر هوا خیلی گرم می شد او مقداری گل بر روی سر و بدن خود می مالید تا از شر گرما نجات پیدا کند.
وقتی احساس تنهائی می کرد پهلوی خود زمزمه می کرد که صدایش از داخل خرطومش خیلی بلند تر به نظر می آمد. بقیه راه او پوستهای خربزه را که بر روی زمین ریخته بود را جمع می کرد چون که او یک فیل کوچولوی تمیز بود. یک روز عصر او به خانه رسید و خرطوم خود را جمع کرد و به آنها سلام کرد. آنها از اینکه او را می دیدند خوشحال شدند. او دو تا از برادرهایش را که سعی داشتند او را اذیت کنند با خرطوم خود راند. همه متعجب شدند و از او پرسیدند از کجا این کار را یاد گرفتی و چه بلائی بر سر دماغت آمده است؟
فیل کوچولو گفت: من این دماغ دراز را از تمساح دارم برای اینکه وقتی از او پرسیدم برای نهار چه خواهد خورد او دماغ مرا به این شکل در آورد.
دایی میمون پشمالو گفت: این دماغ خیلی زشت است. فیل کوچولو گفت: بله ولی خیلی مفید است و او دایی میمون را از یک پایش گرفت و به سمت کندوی زنبور عسل پرتاب کرد. او حالا برای شوخی دم خاله شترمرغ را با خرطومش می کشید.
پاهای عمو زرافه را با خرطومش می گرفت و در گوش خاله اسب آبی وقتی که بعد از نهار می خوابید حبابهای آب فوت می کرد ولی نمی گذاشت هیچکس مرغ منقار بلند را اذیت کند.
بعد از آن تمام خانواده فیل کوچولو به کنار رودخانه بزرگ رفتند تا تمساح دماغ آن ها را هم به شکل دماغ فیل کوچولو در آورد.
بچه های عزیز به همین خاطر است که کلیه فیلهائی که امروزه می بینید دارای خرطوم های بلندی می باشند. درست مثل خرطومی که فیل کوچولوی کنجکاو داشت.
• نویسنده: رودیاردکیپلینک
مترجم: محمد علی نژاد