گل مریم

در یک صبح قشنگ و زیبای بهاری،مریم کوچولو در حیاط خانه مشغول بازی بود که صدای تق تق در بلند شد. مریم به طرف در رفت و آن را باز کرد. از دیدن پدرش خیلی خوش حال شد و گفت:«سلام بابا ! امروز چه زود برگشتی !»
بابا گفت:« عزیزم کار امروز ما زود تمام شد به همین دلیل من هم زودتر به خانه آمدم. این گلدان زیبا را هم سر راه برای تو گرفتم.» مریم از پدرش تشکر کرد و گلدان را از دست پدرش گرفت.از او پرسید: راستی حالا چطور از آن مواظبت کنم؟
پدر در حالی که دست هایش را در حوض می شست گفت: دختر گلم کار آسانی است. اول باید جای مناسبی برای آن پیدا کنیم تا نور کافی به گل برسد . بعد هم هروز به آن آب بدهیم. مریم با تعجب گفت:مگر گل ها هم تشنه می شوند؟ پدر با لبخند گفت: بله. گیاهان هم زنده هستند و مثل ما به آب نیاز دارند. مریم با مهربانی به گل نگاهی انداخت و تصمیم گرفتکه حسابی از آن مراقبت کند. چند روز گذشت اما گل مریم به جای آن که رشد کند و بزرگ شود، روز به روز پژمرده تر می شد. مریم ناراحت شد و به مادرش گفت: مادرجان چرا گل من روز به روز زردتر می شود. مادر گفت دخترم مگر به آن آب نمی دهی ؟ مریم گفت: اتفاقاً هر بار که خودم آب می خورم به آن هم آب می دهم مادر با تعجب پرسید یعنی تو روزی چند بار به این گل آب داده ای؟ مریم گفت: بله من هر وقت که تشنه می شدم فکر می کردم گلم هم تشنه است و به آن هم آب می دادم. مادر در حالی که سرش را تکان می داد گفت: مگر نمی دانی که آب زیادی ریشه های گل را خراب می کند. گلدان ها را روزی یک بار آب می دهند، آن هم یا صبح یا غروب. مریم خیلی ناراحت شد و گفت:حالا چه کار کنم؟ مادر گفت: قول بده از این به بعد بیشتر مراقب آن باشی.