دو پادشاه بودند که مرتب با هم جنگ داشتند و دشمن یکدیگر بودند. تا اینکه یکی از این پادشاه ها به ناچار تسلیم پادشاه دیگر شد و با هدیه هایی که برای او می فرستاد او را راضی می کرد که به کشورش حمله نکند.
این دو پادشاه دو کاتب [1] داشتند این دو کاتب با هم دوست بودند اما با خاطر شغلی که داشتند و دشمن این دو پادشاه مجبور بودند همیشه از هم دور باشند.
روزی وزیر پادشاه قدرتمند به او گفت: این که پادشاه کشور مقابل مرتب از ما نافرمانی می کند بعد با هدیه ایی ما را آرام می کند به خاطر هوش و دانایی عبدالجبار ،کاتب پادشاه، است که او را راهنمایی می کند باید نامه ایی به آن پادشاه بفرستیم که اگر واقعا در اطاعت ما است و به ما تسلیم شده باید عبدالجبار کاتب را بکشد و سرش را در یک کیسه بیندازد و بدهد تا قاصدی [2] که نامه را آورده سر را برای ما بیاورد. و اگر این کار را نکند ما به جنگ با او می رویم.
پادشاه از این نقشه ی وزیر خوشش آمد اما گفت: نامه ی ما را باید احمد کاتب بنویسد و احمد کاتب دوست عبدالجبار است و اگر این نامه را بنویسد حتماً زودتر کسی را پیش عبدالجبار می فرستد تا او را فراری دهد. وزیر گفت ما احمد کاتب را 3 روز زندانی می کنیم در این سه روز حتماً قاصد به کشور همسایه رسیده و فرمان ما اجرا شده. پادشاه موافقت کرد آنها را احمد کاتب را زندانی کردند و از او خواستند که آن نامه را بنویسد. احمد شب و روز فکر می کرد اگر این نامه را می نوشت حتماً دوستش کشته می شد اما چاره ایی نداشت اگر نامه را نمی نوشت پادشاه خودش را می کشت. سرانجام احمد نامه را نوشت وقتی داشت نامه را توی پاکت می گذاشتیاد این آیه از قران که در مورد قتل بود افتاد که می گوید ان یقتلوا ویصلبوا و تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ او ینفوا مِنَ الارض. با خودش گفت: هر چند محال است عبدالجبار معنی این رمز را بفهمد اما بگذار من بنویسم. پس روی پاکت نامه یک «اً» گذاشت و سمت دیگر آن یک «ن» که اول آیه را تشکیل می دادند و نامه را فرستاد. وقتی قاصد به کشور همسایه رسید پادشاه عبدالجبار را صدا کرد تا نامه را بخواند عبدالجبار می خواست پاکت نامه را باز کند که ناگهان چشمشش به رمز احمد افتاد و سریع یاد آن آیه افتاد و فهمید که این نامه فرمان قتل اوست. گفت: من بینی ام خون افتاده می روم دست و رویم را بشویم و بر می گردم آن وقت از در بیرون رفت و فرار کرد. پادشاه دستور داد که کاتب دیگری نامه را بخواند. وقتی نامه را خواندند همه تعجب کردند که عبدالجبار از کجا متوجه شده که این نامه فرمان قتل اوست. دو پادشاه با هم تصمیم گرفتند عبدالجبار را ببخشند و دیگر او را نکشند به شرطی که بیاید و ماجرا را تعریف کند. وقتی عبدالجبار این مسئله را فهمید از جایی که مخفی شده بود بیرون آمد و ماجرا را تعریف کرد. همه از باهوشی این دو دوست تعجب کردند و به هر دوی آنها جوایز زیادی هدیه کردند.
[1] کسانی که خواندن و نوشتن می دانستند و چون خوش خط بودند نامه های پادشاه ها را می نوشتند.
[2] قاصد افرادی بودند که مثل پستچی نامه ها را از این کشور به آن کشور می بردند.