قناعت

روزی شیخ بزرگی برای نماز خواندن و دعا کردن به مسجد رفت در مسجد چند کودک بودند که داشتند خواندن و نوشتن یاد می گرفتند. وقتی موقع استراحت بچه ها شد دو تا از آنها آمدند کنار شیخ نشستند یکی از آنها پسر مرد ثروتمندی بود و به عنوان خوراکی حلوا آورده بود یکی از آنها پسر مرد فقیری بود و چند تکه نان برای خوراکی داشت.
پسر فقیر که دلش حلوا می خواست به پسر ثروتمند گفت: به من هم حلوا می دهی؟
پسر ثروتمند گفت: اگر حلوا می خواهی باید سگ بشوی و پارس کنی تا من به تو حلوا بدهم.
پسر فقیر هم ادای سگ را در می آورد و پارس می کرد تا مقداری حلوا بخورد.
دوستان شیخ که نزدیک او بودند دیدند او دارد گریه می کند. گفتند: ای شیخ بزرگ ما چه اتفاقی افتاد، که شما آنقدر ناراحت شدید؟ شیخ گفت: نگاه کنید که طمعکاری چه بر سر آدم می آورد. اگر آن پسر فقیر به نانی که داشت راضی و قانع بود مجبور نمی شد که در جلوی آن پسر ثروتمند آنقدر کوچک شود و مثل سگ پارس کند. پس دوستان من سعی کنید در زندگی همیشه قانع و راضی باشید تا سر بلند و بزرگوار بمانید.