آداب مهمان داری

روزی روزگاری پادشاهی با تعدادی از دوستان و نزدیکانش سر سفره نشسته بودند و غذا می خوردند. مردی لقمه ایی از توی کاسه برداشت . مویی در لقمه ی او بود.
مرد مو را ندید و می خواست لقمه را بخورد.
پادشاه به او گفت: مو را از میان لقمه ات بردار. مرد لقمه را توی سفره گذاشت . ناراحت شد و رفت. پادشاه دستور داد تا او را برگردانند وقتی مرد داخل اتاق شد پادشاه پرسید: بگو ببینم چرا ناراحت شدی و غذایت را نخوردی و رفتی؟
مرد گفت: وقتی که مهمانی بر سر سفره ی تو می نشیند نباید مرتب به لقمه ی او نگاه کنی که مهمان راحت باشد و بتواند غذایش را بخورد اما تو آنقدر به لقمه های ما نگاه می کردی که تار موی باریکی را که در لقمه ی من بود دیدی. این رفتار تو صحیح نبود من نمی توانم سر چنین سفره ای غذا بخورم.
پادشاه از کاری که کرده بود ناراحت شد و از آن روز تصمیم گرفت موقع غذا خوردن مهمان کاری نکند که او نتواند به راحتی غذایش را بخورد.