خانه ی خودمان (1)


خرس کوچولوی قطبی، داشت راحت و بی خیال برای خودش بازی می کرد، از بالای تپه های برف و یخ به درون آب می پرید، بر روی آب می خوابید، به زیر آب می رفت و آنقدر که نفس داشت در زیر آب می ماند، بعد بالا می آمد و نفسی تازه می کرد و دوباره به زیر آب می رفت، ماهی می گرفت و حسابی سرگرم بود.
در همین وقت دید که ماهی های اطرافش، آرام آرام بیشتر می شوند. ابتدا از اینکه این همه ماهی در اطرافش می دید خوشحال شد ولی بعد احساس کرد که جایش هم لحظه به لحظه تنگ تر می شود. خرس کوچولو وقتی حسابی به اطرافش دقت کرد، دید در یک تور ماهیگیری گرفتار شده است و هیچ گونه راه فراری ندارد. برای اینکه در زیر انبوه ماهی ها خفه نشود و بتواند نفس بکشد، خودش را با زحمت و تقلای زیاد به کناره ی تور ماهیگیری رساند. درآنجا با دیدن سوراخ های کوچک تور، مطمئن تر شد که هیچ راه برای فرار وجود ندارد.
ماهی هایی که از او کوچک تر بودند، تلاش می کردند که خودشان را نجات دهند ولی کمتر موفق به این کار می شدند. تور، آرام آرام با طناب ماهیگیران از دریا بیرون آمد و به کشتی نزدیک و نزدیکتر شد. و بعد ناگهان تور از هم باز شد و همه ی ماهی ها به درون کشتی ریخته شدند. خرس کوچولو نیز همراه ماهی ها به کشتی انداخته شد و در همان لحظه ی اول تعداد زیادی ماهی بر روی او قرار گرفتند. خرس کوچولو با اینکه در تمام بدنش احساس درد و گرفتگی شدید می کرد، به زحمت دست و پایی زد و سر خود را از لابه لای ماهی ها بیرون آورد. خرس کوچولو از اینکه می دید هنوز زنده است و دارد نفس می کشد، خوشحال بود اما هر چه فکر می کرد راهی برای فرار به نظرش نمی رسید. ماهیگیرها هم نگاهی به این سمت نمی انداختند تا ببینند که خرسی اشتباهی همراه ماهی ها به تور افتاده است.
خرس کوچولو با خود فکر کرد که هر چه بنشیند و غصه بخورد، فایده ای ندارد. باید بلند شود و کاری بکند. به همین دلیل با زحمت خودش را از میان ماهی ها بیرون کشید و راه افتاد. کشتی بسیار بزرگتر از حدی بود که خرس کوچولو تصور می کرد. قدری که راه رفت، فهمید که او و ماهی ها در انبار کشتی بوده اند و کشتی، قسمت های دیگر و بزرگتری هم دارد. خرس کوچولو همین طور که راه می رفت و اطراف را نگاه می کرد، ناگهان چشمش به یک . . . .

بچه های عزیز به نظر شما خرس کوچولو چی دید؟ فکر می کنید چه اتفاقی برای خرس کوچولو پیش می آید؟

اگر می خواهید ادامه ماجرای خرس گوچولو را بخوانید، منتظر قسمت بعدی داستان باشید.