در بهار، خرگوش سفیدم را یافتم


بهار، تابستان، پاییز، زمستان هر فصلِ سال، رنگی دارد.
در بهار، که به رنگِ جوانه ها و شکوفه هاست، مادرم روی پیراهنِ من، شکوفه ها را گُل دوزی کرد.
پیراهن پُر شکوفه ام را پوشیدم و به باغی که نزدیک خانه مان بود رفتم.
درختان، پُر از شکوفه بود. خواستم بازی کنم. پیراهنم را کندم و روی شاخه های پُر شکوفه انداختم، مبادا کثیف شود.
بازی کردم، دویدم، خندیدم، خسته شدم، خوابیدم، بیدار شدم. پیراهنِ پُر از شکوفه ام در لابلای شکوفه های درختان، گُم شد.
در عَوَض، از دور خرگوشِ سفیدم را دیدم که می آمد.
در تابستان، پدرم برای من یک جُفت کفش سبز خرید.
کفشم را پوشیدم و به باغ همسایه رفتم و در لابلای علف های سبز دویدم، خندیدم، بازی کردم، و خسته شدم.
کفش های سبزِ من، با علف های سبز، و با تابستان سبز، یکی شده بود.
کفش هایم، سفر در تابستان سبز را دوست داشتند.
من گفتم: اگر کفش هایم را پیدا کنم، دیگر در تابستان، تنهایش نخواهم گذاشت.
در تابستان، شکوفه های درختان، میوه شدند.
من، یک قناری زرد داشتم.
در پاییز، قناری من از قفس گریخت.
قناری رفت و روی برگ های زردِ درختان نشست.
قناری زرد، در لابلای برگ های زرد گم شد.
در تمام پاییز، من قناری را ندیدم.
فقط آوازش را شنیدم.
در پاییز، کفش سبزم را که گم شده بود، در میان علف های زرد پیدا کردم.
باز، بهار آمد.
صبح زود،
با آواز قناری بیدار شدم.
برف ها آب شده بودند.
به کوچه دویدم.
یک سفیدی، در کوچه می دوید.
در بهار خرگوش سفیدم را یافتم .
او پیراهنش را که در بهار گم کرده بود در تابستان یافت. در تابستان کفش هایش را گم کرد و تا پاییز آنها را نیافت. قناری را که در پاییز رها کرده بود در زمستان پیدا کرد و خرگوش سفیدش را که در زمستان گم کرده بود، در بهار ....


• نوشته ی: احمدرضا احمدی