سلطان محمود غزنوی، فردی به نام ابوالفرج بستی را از طرف خودش به شهر نسا فرستاد تا به اوضاع آنجا رسیدگی کند ابوالفرج مردی ستمکار بود و مردم شهر نسا را آزار می داد تا اینکه مردی از این شهر به نزد سلطان محمد رفت و گفت «حاکمی که برای شهر نسا گذاشته اید خیلی ستمکار است و ما مردم را آزار می دهد.» سلطان محمود نامه ایی نوشت و به مرد داد و گفت این را به ابوالفرج بده که در این نامه به او دستور داده ایم با مردم مهربان باشد و اموال مردم را به زور از آنها نگیرد.
مرد با خوشحالی رفت و نامه را به ابوالفرج داد اما ابوالفرج به دستور شاه توجهی نکرد. مرد دوباره به نزد سلطان محمود رفت و از بی توجهی ابوالفرج به سلطان محمود شکایت کرد. سلطان محمود که حوصله نداشت گفت: وظیفه ی من این بود که به او دستور بدهم حالا که توجهی نمی کند تو برو خاکی بر سرت بریز.
مرد گفت: فردی که باید به حرف تو گوش کند و برای تو کار می کند به حرف تو گوش نمی کند آن وقت من باید خاکی به سرم بریزم؟
سلطان محمود فکری کرد و گفت نه! تو درست می گویی من باید خاکی بر سرم بریزم که افرادم به حرفهایم بی توجهی می کنند.
پس دستور داد عده ایی از سپاهیان به شهر نساء رفته و ابوالفرج را از کار برکنار کردند. و گفتند این سزای کسی است که به حرف سلطان گوش نکند. بعد از آن روز دیگر کسی از حکم و فرمان شاه سرپیچی نمی کرد.