شب چله بود همه ی دوستان«پسته خندان»را یک آقای پالتوپوش خریده بود. ولی اوازدست آقای مغازه دار افتادهبود هوا کم کم تاریک می شد.پسته ی خندان هنوز گوشه ی مغازه افتاده بوددر این هنگام یک خانم با دختر کوچولویش توی مغازه آمد پالتوی دخترک دو تا جیب بزرگ داشت پسته ی کوچولو معطل نکرد و توی جیب دخترک پرید.توی جیب خیلی تاریک بود. پسته ی کوچولو گوشه ای نشست دلش برای دوستانش تنگ شد . با خودش فکر کرد آنها حالا توی ظرف آجیل شب چله هستند برای همین دهانش یک ذره بسته شد و گریه اش گرفت ناگهان پنج تا انگشت توی جیب آمدند پسته ی کوچولو از خوشحالی خندید و دهانش دوباره باز شد . پشت انگشت های دخترک قایم شد اما انگشت ها پیدایش کردن و قلقلکش دادند.پسته خندیدو خندید نزدیک بود بترکد و از پوستش بیرون بزند که دخترک او را از جیبش بیرون آورد.از پسته خیلی خوشش آمد ولی ناگهان مادر دست دخترک را گرفت و او را بیرون برد پسته به زمین افتاد دخترک خواست آن را بردارد ولی مادر دستش را کشید و گفت:«آن را برندار کثیف است.» پسته دخترک رادید که دور ودورتر شد. غصه اش گرفت و دهانش یک ذره بسته شد یک دفعه دید دخترک به او اشاره می کند. دنبال او راه افتاد؛رفت ورفت تا به یک در سبز قشنگ رسید. مادر در را باز کرد و با دخترک توی خانه رفت اما تا پسته آمد تو برود در بسته شد. دهان پسته دوباره بسته شد نمی دانست چه طوری از در به این بزرگی رد بشود. به در سبز تکیه داد. کم کم سردش شد ناگهان صدای پایی شنید. یک آقای پالتوپوش جلوی در ایستاد کیسه ای را که در دست داشت روی زمین گذاشت تا کلیدش را پیدا کند. پسته نگاهی به کیسه کرد و از جا پرید همه دوستانش آن جا بودند پسته هم با خوشحالی توی کیسه پرید. آقای پالتوپوش به خانه رفت. دختر کوچولو کیسه را در دست پدرش دید. از جا پرید وآن را برداشت یک پسته ی کوچولوی دهان باز از میان پسته ها به او می خندید.