در روزگار قدیم قاضی بسیار عادلی در طبرستان زندگی می کرد او بسیار عاقل بود و همیشه در کارها خوب فکر می کرد. روزی مردی نزد قاضی آمد و گفت: که دوستش 100 دینار از او به عنوان قرض گرفته و حالا به او پس نمی دهد.
قاضی به مرد گفت: که آیا تو شاهدی داری که این پول را به دوستت قرض داده ایی. مرد با غصه ی فراوان گفت: که نه شاهدی ندارم قاضی گفت پس دوست تو باید سوگند بخورد که این پول را از تو نگرفته اگر سوگند خورد که یعنی راست می گوید و تو پولی به او نداده ایی مرد ناراحت شد و با گریه گفت: اما او سوگند دروغ می خورد و اینطوری حق من ضایع می شود.
قاضی به مرد گفت تو کجا این پول را به دوستت دادی مرد گفت زیر درخت.
قاضی گفت: برو زیر درخت 100 رکعت نماز بخوان صلوات بفرست و مهر مرا به درخت نشان بده و بگو قاضی گفته است که باید بیایی و شهادت بدهی مرد مهر قاضی را گرفت و رفت. دوستش نزد قاضی نشسته بود و قاضی به بقیه ی کارهایش رسیدگی می کرد. مدتی که گذشت قاضی به دوست مرد گفت: که آیا دوست تو الان به آن درخت رسیده؟ مرد گفت: نه.
بعد از مدتی مرد برگشت و در حالیکه زاری می کرد گفت هر چه به درخت گفتم قاضی تو را خواسته نیامد.
قاضی گفت چرا تا تو رفته بودی درخت آمد و شهادت داد.
دوست مرد عرصبانی شد و گفت قاضی! تا من اینجا نشسته بودم درختی نیامد که شهادت بدهد.
قاضی گفت وقتی من از تو پرسیدم آیا دوستت به درخت رسیده گفتی نه هنوز نرسیده یعنی تو می دانستی که آن درخت کجاست پس یعنی تو زیر آن درخت این پول را از این مرد گرفته ایی و حالا باید 100 دینار او را پس بدهی.