نتیجه ی عمل

روزی روزگاری مردی بود که چند تا گوسفند داشت او این گوسفندها را به چوپان سپرده بود چوپان هر روز گوسفندان را به چرا می برد و شیر آنها را می دوشید و عصر وقتی بر می گشت مرد مقدار زیادی آب داخل شیرها می ریخت تا زیاد شوند و به چوپان می گفت: ببرد شیرها را بفروشد چوپان از این کار ناراحت می شد و می گفت این کار درست نیست.
اما مرد توجهی نمی کرد تا اینکه یک روز بهاری که چوپان گوسفندها را به چرا برده بود. سیل آمد و همه ی گوسفندها را برد. چوپان به نزد مرد آمد و گفت: من به تو گفتم که توی شیرها آب نریز تو گوش ندادی تا اینکه همان آب آمد و گوسفندهایت را برد.
مرد پشیمان شد اما آن وقت دیگر پشیمانی فایده ایی نداشت.