-قشنگ ترین فصل برای من بهار است.
دوستم پرسید: چرا بهار؟
گفتم: «چون در بهار گل ها همه شکوفه می کنند، درخت ها برگ در می آورند، بلبل ها آواز می خوانند و هوا دل انگیز است. بهار فصل تازگی و شکوفایی و شادابی است.»
فریماه گفت: «ولی من پاییز را دوست دارم؛ چون پر از برگ های رنگارنگ و باران و فصل فکر کردن به بزرگی و عظمت خداست.»
سما گفت: «من زمستان را دوست دارم؛ چون فصل سپیدی و پاکی و برف است و همه ی آلودگی ها زیر سفیدی برفها می ماند.»
حدیث هم تابستان را دوست داشت؛ چون فصل میوه های رنگارنگ و بازی و فصل سایه های دل پذیر درختان است.
از مدرسه که آمدم، ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. مادرم گفت: «بله عزیزم، همه ی فصل ها زیبا هستند. هر کدام یک آموزگار هستند.»
من خندیدم و گفتم: «آموزگار؟! یعنی چه؟»
گفت: «دربهار یاد می گیری هر چیزی قابل تکرار و جبران است؛ همان طور که زمین و درختان و گل ها دوباره زنده می شوند. یاد می گیری که نباید از شکست های گذشته ناامید شوی و باید بدانی برای جبران، هیچ وقت دیر نیست. یاد می گیری که سختی ها و مشکلات تمام می شوند و شادی دوباره به سراغت برمی گردد. از تابستان با دیدن شاخه های خمیدۀ درختان پر از میوه یاد می گیری که هر چه به دانش و هنر و دارایی ات اضافه می شود، باید فروتنی ات هم بیش تر شود. با دیدن درختان بی برگ، از پاییز یاد می گیری که هر چیز پایانی دارد و نباید به دنیا دل ببندی. از زمستان هم می آموزی که در برابر سرما و سختی ایستادگی کنی و همان طور که برف همه جا را سفید پوش می کند، قلبت را پاک و سفید نگه داری و همان طور که با برف، برای روزهای گرم آب ذخیره می شود، با کارهای خوب برای آخرت ذخیره به همراه داشته باشی.»
مینا سرمدی جو