دو مرد با هم همسفر بودند و در راهی می رفتند یکی از آنها هیچ پولی نداشت اما دیگری پول زیادی همراهش بود. آن مرد که پولی نداشت راحت و آسوده حرکت می کرد و هر وقت خسته می شد می خوابید. اما دیگری همیشه نگران بود که دزدی پیدا شود و پول های او را بدزدد.
یک شب آنها با هم به نزدیک چاهی رسیدند آبی به سر و صورت زدند و مقداری هم آب خوردند و آماده ی خواب شدند مرد فقیر راحت خوابید اما مرد دیگر بیدار بود. مرد فقیر به او گفت: چرا نمی خوابی او جواب داد: دوست من اینجا خیلی تاریک است من مقداری پول به همراه دارم اگر بخوابم و دزدها به ما حمله کنند چه کار کنم.
مرد فقیر گفت: پول هایت را به من بده تا از این نگرانی راحت شوی و پول های مرد ثروتمند را گرفت و آنها را در چاه انداخت و به او گفت: حالا دیگر راحت شدی می توانی راحت بروی و راحت بخوابی.