بچه بگیر بخواب!

نویسندگان: فانی جولی، رز کپدویلا

مترجم: نسیم گلدار


اسم من «گودون» است.
یک لباس پفی خیلی قشنگ دارم.
یک عالم قوطی خالی نوشابه هم دارم.
آنها را روی هم می چینم
و یک برج بلند درست می کنم.
مامانم خیلی مهربان است.
بابام برایم اَدا در می آورد و بشکن می زند.
هیچ چیز کم و کسر ندارم؛ از همه چیز راضی هستم.
اما یک روز،
آنها گفتند که به زودی صاحب یک نی نی کوچولو می شویم.
و بعد از مدتی، داداش کوچولو من به دنیا آمد.
اسم او گاستون است.
مامان به او می گوید: «قند عسلم، بیا پیش من...»
و بابا صدایش می کند: «پهلوان کوچولو، بیا ببینم...»
اما من لازم نیست او را صدا کنم
چون هر جا بروم، خودش دنبالم می آید.
اگر آدم یک داداش کوچولو داشته باشد، خیلی خوب است.
هر وقت که حوصله داشته باشم.
با او سر و کله می زنم و حرف زدن یادش می دهم؛
سرش را شانه می کنم و عطر به لباسش می زنم؛
صورتش را می شویم؛
برایش نقاشی می کشم، تا ببیند چه قدر قشنگ بلدم نقاشی بکشم؛
نشانش می دهم که چه جوری روی انگشت پا می چرخم
و چه قدر خوب روی دستهایم راه می روم...

اما من که نمی توانم تمام وقتم را با او بگذرانم.
برای خودم کارهایی دارم که باید آنها را انجام بدهم!
یک روز که حسابی سرگرم بودم
و پشت پرده ی اتاق آدامس بادکنکی باد می کردم.
مامانم از راه رسید.
چند تا بسته و پاکت دستش بود.
[یادم رفت بگویم که داداش کوچولو اجازه نداد آدامس بادکنکی بخورد.]
مامانم رفت سر میز و شروع کرد به مرتب کردن آن:
یک رومیزی قشنگ پهن کرد
و چند تا بشقاب و لیوان طلایی روی آن گذاشت...
پرسیدم: «مامان، امشب چه خبره؟ جشن تولد من که نیست!»
نباید این قدر بلند حرف می زدم.
چون با شنیدن کلمه ی «تولد».
داداش کوچولویم شروع کرد به داد و فریاد:
«تلود من! تلود من! آخ جون!»
مامان او را بغل کرد و گفت: «آروم باش قند عسلم! تولد کسی نیست.
ما امشب مهمان داریم.»
هر وقت مامان می گوید «ما» شستم خبردار می شود که باید برایش کاری بکنم؛
و گرنه، معمولاً من را آدم حساب نمی کند!
پرسیدم: «مهمان؟ کی هستند، شام چی داریم؟»
گاستون آویزان شده بود به پیش بند مامان و هی نق می زد؛
«من تلود می خوام! تلود...!»
مامان بوسیدش و گفت:
«گریه نکن پسر گلم، قند عسلم!

چند ماه مانده به جشن تولد تو، جشن تولدی می گیرم که کیف کنی!»
گاستون باز نق می زد و گریه می کرد:
«من حالا تلود می خوام...»
وقتی داداش کوچولو چیزی می خواهد، هیچ کس زورش به او نمی رسد!
مامان سعی می کرد عصبانی نشود؛
اما گاستون آن قدر کلافه اش کرد که مامان سر من داد کشید:
«گودون! من باید شام درست کنم؛ می فهمی؟!
دست داداشت را بگیر ببرش بیرون؛ سرگرمش کن!»
داداش کوچولویم را به اتاقم بردم و به او گفتم:
«ببین کوچولو! من با مامان کار مهمی دارم.
اگر بی سر و صدا اینجا بشینی، یک آدامس بادکنکی به تو می دهم.»
برای این که خیالم راحت شود، دوباره گفتم:
«بیا با این آقا موشه بازی کن؛
ولی اگر اذیتش کنی. خودت که می دانی؛ کتک می خوری!»
گاستون گفت: «دو تا آدامس بادکونکی!»
گوش به حرفش ندادم.
در اتاق را بستم و رفتم.
مامان را توی آشپزخانه، لا به لای قابلمه ها و اجاق گاز پیدا کردم.
پرسیدم: «خب، مامان امشب واقعاً چه خبره؟»
مامان مشغول پاک کردن یک ماهی گنده بود. آن را به من نشان داد و چیزی نگفت.
ولی من منظورش را نفهمیدم.
برای همین گفتم: «یعنی من هم باید ماهی بخورم؟»
مامان کف گیر چوبی را گذاشت توی قابلمه و گفت:
«گوش کن گودون! عمه خانم و عمو آلبرت امشب مهمان ما هستند.

یادت هست که چند وقت پیش وقتی عمه خانم اینجا آمد
گاستون موهایش را کشید؟
و یکبار دیگر هم بند کیفش را پاره کرد؟
امشب نمی خواهم گاستون آب رو ریزی کند.
برای همین، تو و گاستون قبل از آمدن مهمان ها غذایتان را در آشپزخانه می خورید...»
من که از عصبانیت دلم می خواست کف گیر چوبی را قورت بدهم.
روی میز پریدم و داد زدم:
«چی؟چی؟! گاستون شیطانی می کند، آن وقت من باید مثل بچه کوچولوها قبل از مهمان ها غذا بخورم؟!
به من چه! اگر باید توی آشپزخانه شام بخورم. امشب اصلاً شام نمی خورم!»
ولی مامان بغلم کرد و گفت:
«گوش کن دختر خوبم، برای تو و گاستون چیپس و سوسیس درست کردم، [این غذای مورد علاقه ی من است!]
هر وقت گاستون خوابید، بیا پیش ما و با ما شیرینی و میوه بخور.»
من ماهی دوست ندارم. اما عاشق شیرینی هستم.
برای همین گفتم: «باشه مامان!»
آن روز عصر، خیلی خیلی با داداش کوچولوم مهربان بودم.
با او هواپیما بازی، ماشین بازی، گنجشک پر و چند تا بازی دیگر کردم...
بعد، خودم روی صندلی پایه بلند او نشستم و او را روی چهار پایه ی کوچولوی خودم نشاندم.
وقتی مامان حواسش نبود، همه ی چیپس های گاستون را خوردم.
او هم همان چیزی که را که دوست داشت خورد: یک تکه یخ، با کمی نان و کره!
بعد از شام مجبورش نکردم که دندان هایش را مسواک بزند.
ولی زود همه ی لباس هایش را روی زمین چیدم تا خودش هر کدام را که خواست. انتخاب کند.
گاستون دلش می خواست تا موقع خواب برایش قصه بخوانم
ده تا کتاب برایش آوردم. اما از هیچ کدام خوشش نیامد.

او گفت: «گودون قصه، گودون قصه» [یعنی من دوست دارم گودون از خودش قصه بگوید!]
وای! این همه کار قبل از آمدن مهمان ها دارم: باید اتاقم را مرتب کنم، لباسم را عوص کنم. قشنگ ترین نقاشی هایم و نمره های20 دیکته هایم را پیدا کنم تا نشان مهمان ها بدهم...
اما با این همه کار، حالا باید قصه هم بسازم!؟!
با این همه، گفتم: «باشه! تو بگیر بخواب؛ من برایت قصه می گویم.»
و بعد به ذهنم فشار آوردم و قصه ی گورخری را که می خواست سواری یاد بگیرد، برایش تعریف کردم.
داشتم قصه می گفتم که صدای زنگ در بلند شد.
به گاستون گفتم: «خب، گورخر با دوچرخه اش رسید به خانه اش. حالا بگیر بخواب.»
بعد با نوک پا از اتاق بیرون آمدم.
عمه خانم و عمو آلبرت جلوی در ایستاده بودند.
عمه خانم رو به من کرد و گفت: «به به! گودون، چه قدر بزرگ شدی!»
به نظر من عمه خانم هم بزرگ شده بود! ولی چیزی نگفتم.
من که احمق نیستم! حواسم هست که عمه خانم همیشه دلش می خواهد لاغر باشد!
بابا، عمو آلبرت را به اتاق مهمانی برد.
عمه خانم گفت: «خب، گاستون کجاست؟»
من زود جواب دادم: «خوابیده!»
اما همین موقع صدای فریاد گاستون بلند شد:
«گو.... دون!»
بله! خودش بود.
دوان دوان خودم را به اتاق گاستون رساندم.
روی تختش نشسته بود.
سرش را بغل کردم و گفتم:
«هیس! بچه جون سر و صدا نکن. مامان و بابا مهمان دارند.»
گاستون یواش گفت:

«گودون در اتاق را نبند!»
«باشه، تو بگیر بخواب؛ من در اتاق را بازمی گذارم.»
وقتی پیش مهمانها برگشتم، بابا داشت برای آنها شربت می ریخت.
من هم یک لیوان شربت برداشتم، عمه خانم از من پرسید:
«ببینم عزیزم، درسهایت را خوب می خوانی؟»
«بله عمه خانم؛ نقاشی هم می کشم. اگر بخواهید الان....»
دوباره صدای گاستون بلند شد:
«گولِ خله بعد کجا لَفت؟ گودون...!»
سر جام خشکم زده بود.
مثل گاو وحشی خودم را به اتاق گاستون رساندم.
«هیچی، افتاد توی آب و خفه شد! مُرد! شتره هم همین طور! حالا تو بگیر بخواب!»
تازه وارداتاق مهمانی شده بودم که گاستون هم پشت سر من وارد شد.
«من دندونامو نشستم...!»
عمه خانم گفت: «وای! خدای من! این بچه هنوز مسواکنزده؟»
مامان به من نگاه کرد و گفت:
«گودون! چرا مواظبش نبودی؟»
باز هم همه ی تقصیرها افتاد به گردن من! چه شانس بدی!
عمو آلبرت که انگار به یک بزغاله نگاه می کرد. به گاستون گفت:
«ببین پسرم، همیشه قبل از خواب مسواک بزن!»
گاستون زود گفت: «اسم تو چی بود؟»
بابا انگشتش را روی دماغش گذاشت و گفت: «هیس!»
عمو آلبرت سرفه ای کرد. لبخند زد و گفت: «من عمو آلبرت هستم. عزیزم.»
«آلبرت؟ تو موش کوچولوی گاستون هستی؟»
[من اسم موش کوچولویم را گذاشته بودم آلبرت!]

عمو آلبرت دیگر نه سرفه کرد، و نه خندید.
بابا از جایش بلند شد.
هر دوی ما را بغل کرد و به اتاق گاستون برد.
بعد به من گفت: «پیش برادرت می مانی تا کاملاً خوابش ببرد. فهمیدی؟»
از چشم های بابا فهمیدم که باید همان کاری را که می گوید، انجام بدهم.
روی فرش، کنار تخت گاستون نشستم.
داداش کوچولو دستهایم را ناز می کرد.
فهمیدم که خیلی ترسیده
و همین حالاست که گریه اش بگیرد.
با بغض به من گفت: «دیده دوسم ندالی؟»
با خودم گفتم اگر گریه کند دیگر اصلاً خوابش نمی بَرَد.
برای همین فوری گفتم: «چرا، چرا هنوزم دوستت دارم.»
بعد او شستش را توی دهانش گذاشت
و کم کم چشم هایش بسته شد.
بعد نمی دانم چه شد.
وقتی بابا بغلم کرد،
نصف شب شده بود و مهمانها رفته بودند.
فکر می کنم کمی خوابم برده بود!