خیاط


در شهر مرد خیاطی زندگی می کرد که مغازه اش در نزدیکی قبرستانی بود. این خیاط یک کوزه داشت هرگاه کسی را به قبرستان می آوردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت. آخر هر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد تا ببیند در آن ماه چند نفر مرده اند.
روزها گذشت تا اینکه یک روز خیاط هم مرد.
یک روز مردی به در مغازه ی خیاط آمد و خیاط را ندید از همسایه ی خیاط پرسید: شما خیاط را ندیده اید؟
همسایه جواب داد: خیاط هم در کوزه افتاد!
از آن به بعد این جمله تبدیل به یک ضرب المثل شد وقتی کسی به بلایی دچار می شود که قبلا در مورد آن حرف می زده است و همیشه فکر می کرده آن بلا فقط برای بقیه مردم اتفاق می افتد نه برای خودش، می گویند : "خیاط هم در کوزه افتاد".