بهاره یک دختر هفت ساله با خانواده عموی خود برای تفریح به پارک می رود زمانی که به بازیگوشی مشغول بود ناگهان متوجه می شود که گم شده او که دختر باهوشی بود با خود تصمیم می گیرد که همان جائی که گم شده بماند که اگر به دنباش آمدن او را پیدا کنند او شماره تماس عموی خود را حفظ نبود ولی شماره پدر خود را که با آن ها به گردش نیامده بود را خوب بلد بود برای همین از خانواده ای که برای گردش به آن پارک آمده بودن خواست تا با تلفن همراهشان به پدرش زنگ بزنند .بعد از تماس این خانواده با پدر بهار پدر بهار که متوجه شده بود دخترش در کجای پارک گم شده به شماره برادر خود یعنی عموی بهاره زنگ می زند و آن ها را که از گم شدن بهاره نگران شده بودن با خبر می کند.
واین شد که بهاره براحتی خانواده خود را در پارک پیدا کرد.