نوشته نوشین اشرف زاده
جان به جانم می کردند آدم بشو نبودم که نبودم! این حرف همیشگی مادر بود. همیشه می گفت: «هیچ کار این بچه به دخترها نرفته، هر وقت نگاهش می کنی یا در حال دویدن است یا پریدن یک دفعه نشد که این بچه یک جایی آرام نشسته باشد.....»
تقریباٌ مادر همیشه در حال گفتن این حرفها بود. آن قدر این حرفها را گفته بود که تا از جایم بلند می شدم، همه می گفتند: «سیما بنشین! سیما راه نرو! سیما شیطنت نکن!»
اگر به توپ دست می زدم، همه می گفتند: «فوتبال بازی مال پسرهاست!» اگر لی لی بازی می گفتند: «مگر تو درس و مشق نداری؟»
انگار نه انگار که من پایی برای دویدن و راه رفتن دارم. همه می خواستند فقط و فقط بنشینم. از همه بدتر روزهایی بود که مامان بیرون از خانه کاری داشت و نمی توانست مرا ببرد. در را قفل می کرد و کلید را به پروین خانم همسایه مان می داد. من با مژده دختر پروین خانم همکلاس بودم. مادر همیشه حسرت مژده را می خورد و می گفت: «ببین چه بچه آرام و حرف شنویی است!» ولی مژده خیلی هم بچه حرف شنویی نبود، فقط با قیافه مظلومی که داشت، کسی به او شک نمی کرد.
یک روز مادر می خواست از خانه بیرون برود. سفارشهای همیشگی اش را کرد که من باید آرام باشم درسهایم را بخوانم و مواظب خودم باشم. بعد در را قفل کرد و رفت. با خودم گفتم، سعی می کنم امروز خیلی آرام باشم، شاید بعدها به من اطمینان پیدا کنند. مشقهایم را نوشتم. بعد همین طور آرام یک گوشه نشستم. مدتی همان طور نشستم، ولی دیگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و از پنجره به حیاط نگاه کردم. دلم می خواست پر در بیارم و به حیاط پرواز کنم. به نظرم رسید، می توام پنجره را باز کنم و به حیاط بروم. پنجره کمی بلند بود، ولی نه آن قدر که نتوانم از آن بپرم. دستگیره پنجره را پیچاندم، خیلی سفت بود. باز کردن آن سخت بود، ولی بالاخره آن را باز کردم و سرم را از پنجره بیرون آوردم. دیگر طاقت ماندن نداشتم، ولی با خودم گفتم: «صبر کن سیما. اگر اتفاقی بیفتد، مامان دیگر یک لحظه هم تو را تنها نمی گذارد.»
دوباره سر جایم نشستم کمی گذشت. دیدم کسی در حیاط را باز کرد. اول فکر کردم مامان است، ولی خیلی زود بود که مامان بر گردد، یکدفعه در اتاق باز شد و مژده وارد شد. گفتم: «تو چطوری آمدی؟» گفت: «یواشکی کلید شما را برداشتم و آمدم. زود باش بیا برویم بازی.»
خیلی دوست داشتم بروم، ولی فکر کردم، اگر کمی صبر کنم، مامان به من اعتماد پیدا می کند. گفتم: «نه،
من نمی آیم، تو برو!»
مژده وقتی دید نمی تواند مرا راضی کند، گفت: «اشکالی ندارد، من هم می روم با زهرا بازی می کنم.»
آن قدر دلم می خواست همراهش بروم که اندازه نداشت! اما گفتم: «تو برو من نمی آیم» مژده با دلخوری رفت. من ناراحت و خسته سرجام نشستم. دیگر تحمل نداشتم. فکر کردم همین حالاست که بلند شوم و در اتاق بدوم یک بار وقتی در اتاق می دویدم؛ پایم به گلدان خورد. گلدان برگشت و روی فرش پر از خاک شد، بعد از آن هر وقت از جایم بلند می شوم، مامان می گوید: «مواظب گلدان باش!»
با احتیاط بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. ظرف های صبحانه توی آشپزخانه بود، مامان نمی گذاشت من ظرف بشورم. می گفت ظرفها را می شکنی. ولی آن قدر حوصله ام سر رفته بود که شروع به شستن ظرف ها کردم. خیلی آرام استکان ها را بر می داشتم و با احتیاط می شستم. ظرفها را شستم و آشپزخانه را مرتب کردم. آرام به اتاقم رفتم و یک کتاب داستان آوردم. کلمه های کتاب سخت بود و نمی توانستم بخوانم همین طوری ورق می زدم و عکسایش را می دیدم. صدای در حیاط را شنیدم و بعد مامان، سراسیمه وارد اتاق شد و فریاد زد: «سیما کجایی؟» وقتی مرا دید که در اتاق نشسته ام، تعجب کرد. گفتم: «سلام مامان، چی شده؟!»
مامان گفت: «هیچی! دیدم پنجره باز است، گفتم نکند از پنجره افتاده باشی.»
گفتم: «نه مامان، داشتم مشقهایم را می نوشتم.» و بعد دفترم را نشان دادم. مامان با دیدن پنجره باز آن قدر نگران شده بود که متوجه قفل نبودن در اتاق نشد. مژده یادش رفته بود در را قفل کند. مامان گفت: «چرا در باز بود؟ چیزی نگفتم و به کتابم نگاه کردم. مامان دوباره پرسید: «نشنیدی؟ در را کی باز کرده؟»
گفتم: «مژده آمده بود اینجا.» مامان جوری به دور و بر اتاق نگاه کرد که انگار می خواست سر نخ پیدا کند. گفت: «مثل اینکه شیطنت نکرده ای. حداقل چیزی به هم نریخته.»
بعد مامان به آشپزخانه رفت. با دیدن آشپزخانه مرتب و ظرف های شسته، گفت: «دخترم دیگه خانم شده! فکر نمی کنم دیگر لازم باشد در را به روی تو قفل کنم.»
گفتم: «مامان، می توانم بروم توی حیاط بازی کنم؟»
مامان گفت: «برو، ولی مواظب باش! بعد خندید و گفت: «نه نه، تو خودت مواظب هستی، لازم نیست من بگویم! برو دخترم، برو بازی کن!»