اسم این پسر سامان است. سامان پسر خیلی خوبی است. اگر یک وقت سامان مریض شود، نق نمی زند و بهانه نمی گیرد. وقتی مامان می خواهد او را به مطب دکتر ببرد، او نمی گوید: «من دکتر نمی آیم. می ترسم!» چون می داند که دکترها خیلی مهربان هستند؛ همۀ بچه ها را دوست دارند و برای آن ها دارو و آمپول می دهند تا هر چه زودتر حالشان خوب شود و دوباره بتوانند بازی کنند.
سامان هیچ وقت در مطب دکتر گریه نمی کند. وقتی وارد می شود، اول سلام می کند و بعد روی صندلی، نزدیک دکتر می نشیند. او دکتر را خیلی دوست دارد. وقتی مامان با دکتر صحبت می کند، سامان حرفی نمی زند. وقتی دکتر از او سؤال می کند، با دقت جواب می دهد؛ چون می داند که اگر با دقت به سؤال های دکتر جواب ندهد، ممکن است دکتر به خوبی متوجه بیماری او نشود. هر کاری را که دکتر می گوید، او به درستی انجام می دهد؛ مثلاً دهانش را باز می کند تا دکتر گلویش را معاینه کند. بعد از این که دکتر او را معاینه کرد، برایش دارو می نویسد. ممکن است بین این داروها، آمپول هم باشد.
سامان همه داروهایش را می خورد و بدون گریه و زاری و یا هیچ ترسی، با مادرش به درمانگاه می رود و آمپولش را می زند. او موقع خوردن دارو، اصلاً نق نمی زند و نمی گوید: «من این قرص را نمی خورم؛ چون بدمزه است! این شربت را نمی خورم؛ چون تلخ است.» او می داند که اگر داروهایش را نخورد، نه تنها حالش خوب نمی شود، بلکه روز به روز هم بدتر می شود و همیشه بیمار و بی حال می ماند. سامان آمپول زدن را دوست دارد؛ چون می داند که خیلی زود حالش خوب می شود و می تواند زودتر بازی کند. برای همین، اصلاً جیغ و داد نمی کند و نمی گوید: «من از آمپول می ترسم. آمپول درد دارد.»
سامان هر وقت مریض می شود. هر غذایی که مامان برایش درست می کند، می خورد. حتی اگر آن را دوست نداشته باشد. او نمی گوید: «وای، وای! چه سوپ بی مزه ای!» یا : «چه آش بی مزه ایی!» چون می داند که این غذاها برای آدم های بیمار لازم است. شاید زیاد خوشمزه نباشد، اما خیلی مقوی هستند. او می داند با خوردن همین غذاها، حالش خیلی زود خوب می شود.
سامان هر وقت مریض می شود، بیش تر استراحت می کند و کم تر بازی می کند، نق نمی زند و نمی گوید: ای وای، حوصله ام سر رفت!» چون می داند که اگر بهانه بگیرد و نق بزند، نه تنها حالش خوب نمی شود بلکه بزرگ ترها را هم ناراحت می کند. او برای اینکه حوصله اش سر نرود. با اسباب بازی هایش بازی کند؛ برنامه های تلویزیون را تماشا می کند و یا به برنامه های رادیو گوش می دهد.
اگر دندان سامان درد بگیرد. او همراه مادر یا پدرش به دندانپزشکی می رود؛ البته هیچ وقت هم گریه نمی کند و نمی گوید: «من به دندانپزشکی نمی آیم.. می ترسم...» چون می داند که دندانپزشکی ترس ندارد. او وقتی وارد مطب دندانپزشک می شود، سلام می کند. روی صندلی مخصوص دندانپزشکی می نشیند و دندانی را که درد می کند به دکتر نشان می دهد. وقتی دکتر آمپول را به طرف دهان او می برد. او اصلاً نمی ترسد و گریه یا جیغ و داد نمی کند؛ چون می داند که این کارها خیلی بد است و همه می گویند: «وای. وای! چه پسر ترسو و جیغ جیغویی!» او می داند که برای از بین رفتن درد دندانش دکتر باید یا دندانش را بکشد و یا خرابی های آن را درست کند؛ برای این کارها، سامان باید صبر و تحمل داشته باشد.
اگر سامان از جایی بیفتد و دستش بشکند. دستش را گچ می گیرند. او گریه و زاری نمی کند و نق نمی زند و نمی گوید: «این گچ ها را از دستم باز کنید!... خسته شدم!... چه قدر این گچ ها سنگین هستند...» چون می داند که باید صبر کند تا استخوان شکسته اش دوباره جوش بخورد و خوب بشود. سامان می داند که وقتی استخوان شکسته دستش جوش خورد گچ ها را از دستش باز می کنند.
اگر پای سامان بشکند. پایش را گچ می گیرند. او گریه و زاری نمی کند و نق نمی زند و نمی گوید: «این گچ ها را از پایم باز کنید!...خسته شدم!... چه قدر این گچ ها سنگین هستند... من نمی توانم بدوم و بازی کنم...» چون او می داند که بالأخره یک روز گچ پایش را باز می کنند و او می تواند باز هم بازی کند و بدود. سامان برای اینکه حوصله اش سر نرود، با اسباب بازی هایش بازی می کند، برنامه های کودک را تماشا می کند. او می داند اگر بهانه بگیرد و نق بزند بزرگ ترهایش را ناراحت می کند.
اگر چشم های سامان درد بگیرند، او زود به مادر یا پدرش می گوید تا آن ها، او را به چشم پزشکی ببرند. وقتی او وارد مطب چشم پزشکی می شود، اول سلام می کند، بعد با دقت به حرف های دکتر گوش می دهد. کارهایی را که دکتر از او می خواهد به خوبی انجام می دهد. درمطب چشم پزشکی تابلویی به دیوار است که عکس هایی مثل شانه روی آن کشیده اند؛ شانه هایی که فقط سه تا دندانه دارند؛ یعنی این طوری (تصویر 1): (E) دندانه های بعضی از شانه ها رو به بالا یا رو به پایین یا به سمت راست و یا به سمت چپ هستند.
وقتی دکتر از سامان می خواهد که روی یک چشمش را با دست بگیرد، با چشم دیگرش به تابلو نگاه کند و بگوید که سر شانه ها رو به کدام طرف است، او با دقت این کار را انجام می دهد.
سامان از این که شانه های روی تابلو از بالا به پایین کوچک و کوچک تر می شوند خوشش می آید و این کار برایش مثل بازی است؛ اما می داند که باید با دقت جواب دکتر را بدهد. اگر سامان نتواند به سؤال های دکتر جواب بدهد. ممکن است دکتر به او عینک بدهد. اگر دکتر به سامان عینک داد، او همیشه عینکش را به چشم می زند تا چشم هایش هر چه زودتر خوب شوند. او می داند که اگر عینکش را به چشمش نزند، چشم هایش کم کم همه جا را تار می بینند اگر هم دکتر به او قطره چشم بدهد. او از مادرش می خواهد تا آن را توی چشمش بریزد.
سامان هیچ وقت گریه نمی کند و نمی گوید: «قطره نمی ریزم! چون چشمم می سوزد.»
وقتی سامان داروهایش را می خورد و آمپولهایش را می زند و خوب استراحت می کند. خیلی زود حالش خوب می شود وقتی حالش خوب می شود، از مادرش می پرسد: «مامان جان! آیا من پسر خوبی هستم؟ آیا از من راضی هستید؟»
مادر هم با خوشحالی او را می بوسد و می گوید: «بله! تو پسر خیلی خوبی هستی، چون وقتی هم مریض می شوی، اصلاً مرا اذیت نمی کنی. آفرین پسرم گلم!»
اگر یک وقت تو هم مریض بشوی، آیا مثل سامان بچه خوبی هستی؟ آیا مادر و پدرت از تو راضی هستند؟
• آفرین پسر گلم (8)
درمطب دکتر
نویسنده: اعظم تبرّایی