همه با هم و یک صدا

قرار است امروز سر صف برنامه داشته باشیم.ما، یعنی من و دوستانم امروز خیلی تمرین کرده ایم.سر همه ی تمرین ها هم به موقع حاضر شده ایم. بابا وقتی می دید ما چه جوری تمرین می کنیم، می گفت:«اتحاد و همبستگی یعنی همین.» قرار گذاشته ایم که همه ی حواسمان جمع باشد تا برنامه را به ترتیب و پشت سر هم اجرا کنیم؛ اما من دلم شور می زند مخصوصاً برای سرود. اول از همه نوبت من است باید قرآن بخوانم. علی جای مرا می گیرد درباره ی جشن امروز حرف می زند. بعد سیامک و کامران یک نمایش دونفری دارند. همه تعجب کرده اند. آقای مدیر، ناظم و معلم ها همه از دفتر آمده اند بیرون و ما را تماشا می کنند می دانم که برنامه خوب شده است چشم هایم را می بندم؛ یاد روزهایی می افتم که تمرین می کردیم. حالا نوبت سرود است. از خدا کمک می خواهم. بابا وقتی اولین اجرای ما را شنید خندید و گفت:«یکی امروز می خواند یکی دیروز و یکی هم فردا این چه وضعی است؟ باید همه حواستان به اجرا باشد. اگر کسی هنگام اجرا صدای خودش را بشنود بداند که غلط است. از همه گروه باید یک صدا شنیده شود. بعد یادمان آمد که چه جوری ضرب پا و نفس بگیریم و چه جوری شروع و تمام کنیم.