خیلی وقت است منتظر اتوبوس هستیم مامان می گوید:«اگر همه به نوبت هم احترام می گذاشتیم حالا همه در خانه بودیم. نه اینکه هنوز توی صف باشیم.» تصمیم می گیرم زرنگ باشم؛ مثل همان دختری که به جای ما رفت بالا و برای مادرش هم جا گرفت. اتوبوس می رسد. من از لا به لای مسافرها می روم بالا. نفر اول هستم. کنار پنجره می نشینم. برای مامان هم جا می گیرم مسافرها بالا می آیند. یکی می خواهد روی صندلی کناری ام بنشیند می گویم جای کسی است. سرش را پایین می اندازد و می گوید:« ما کِی می خواهیم از این بی احترامی ها دست برداریم؟» مامان می رسد هر کاری می کنم نمی نشیند. به خانمی که در صف جلوی ما بود تعارف می کند که بنشیند. جوری نگاهم می کند که یعنی کار بدی کرده ام. بلند می شوم مامان جایم را به مسافر دیگری تعارف می کند. او قبول نمی کند. می گوید:«خوتان بفرمایید.» مامان می نشیند و من کنار پنجره ایستاده ام باد می آید . خنک می شوم. یکی از مسافرها می گوید دختر جان پنجره را ببند باد می آید سردرد می گیریم.» مامان پنجره را می بندد من آرزو می کنم کاش همه آدم ها به هم احترام بگذارند؛ همان طور که مادرم به همه احترام می گذارد.