مبینا در اتوبوس

قرار بود مبینا و مادرش برای میهمانی به خانه خاله مهناز بروند، آنها تصمیم گرفتند از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند و برای همین در اولین ایستگاه اتوبوس ایستادند. صف اتوبوس طولانی بود و باید تا آمدن اتوبوس بعدی صبر می کردند. با خالی شدن صندلی ها در ایستگاه اتوبوس، مبینا و مادر ش نشستند که در همین موقع خانم مسنی که مثل مادربزرگ مبینا بود رسید. مادر مبینا بلند شد و جای خودش را به آن خانم داد، مبینا هم با دیدن این صحنه جای خودش را به مادرش داد و آن خانم مسن برای مبینا و مادرش دعای خوبی کرد.وقتی اتوبوس رسید مبینا کارت حمل و نقل را از مادرش گرفت و آن را دوبار به دستگاه نزدیک کرد. بعد هم برای اینکه کارت از دستش نیفتد آن را به مادرش داد تا دوباره در کیفش بگذارد. در اتوبوس وقتی مادر مبینا اونو روی پاهاش نشاند، مبینا مراقب بود که کفشش به لباس خانمی که کنار او نشسته است نخورد و لباس آن خانم ، خاکی و کثیف نشود .
مبینا اگر در اتوبوس خوراکی بخورد، آشغال آن را در همان جا نمی اندازد ، آشغال خوراکی خود را توی دستش نگه می دارد و وقتی از اتوبوس پیاده شد ، آن را توی سطل زباله می اندازد . او هیچ وقت در اتوبوس با صدای بلند صحبت نمی کند و سر و صدا راه نمی اندازد، چون می داند که این کار خیلی بد است. ممکن کسانی که در اتوبوس نشسته اند خسته باشند و از سر وصدای او ناراحت شوند. مبینا خیلی آرام روی صندلی می نشیند و بیرون را تماشا می کند. او هیچ وقت دست یا سرش را هم از پنجره اتوبوس بیرون نمی کند ؛ چون می داند که این کار، بسیار خطرناک است. گاهی اتوبوس آن قدر شلوغ است که مبینا و مادرش نمی توانند به راحتی از آن پیاده شوند. ولی مبینا کسی را هل نمی دهد و داد و فریاد نمی کند، خیلی مودبانه به نفر جلویی خود می گوید)):لطفا اجازه بدهید، می خواهیم پیاده شویم!))این طوری خانم ها به او و مادرش راه می دهند تا از اتوبوس پیاده شوند.