دوستی قشنگ است

امتحان داریم من خیلی خوانده ام. صبح زود می رسم مدرسه. بیشتر بچه های کلاس زود آمده اند. هر دو سه نفر مشغول تمرین و حل مسئله هستند. آقا گفته است این امتحان خیلی مهم است. آقای ناظم دو سه بار به کلاس سرزده و رفته است. زنگ می خورد. بچه ها همه مثل خودم خوب درس خوانده اند. در باز می شود. همه به در نگاه می کنند.آقای معلم نیست حسین است. چشم هایش پف کرده؛ معلوم است که همین الآن از خواب بیدار شده است. هنوز سر جایش نشسته است که رو به بچه ها می کند و می گوید: «بچه ها من اصلاً درس نخوانده ام به آقا می گوییم آمادگی نداریم.اگر همه با هم بگوییم، امتحان نمی گیرد.» بچه ها نگاهش می کنند. آقا معلم می آید توی کلاس و می گوید بچه ها برگه ها روی میز.حسین می گوید:«آقا، بچه ها. . .» آقای معلم می گوید:«می دانم چه میخواهی بگویی. بله واقعاً بچه های این کلاس نمونه ی اتحاد و همکاری هستند. آقای ناظم می گفت در این همه سالی که کار می کنم، کلاسی با این همدلی ندیده ام. آدم وقتی این حرف ها را می شنود، خستگی اش در می رود. من هم از شما خیلی راضی ام. بچه ها دوستی تان خیلی قشنگ است؛ این دوستی را برای همیشه نگه دارید...خب، حالا ورقه ها روی میز...»