یکی بود و یکی نبود. در یک بیشه ی قشنگ یک بچه ملخ به اسم «ملخک» با یک بچه کفشدوزک دوست بودند. آنها هر روز همدیگر را روی شاخه ی تمشک کنار برکه می دیدند. بعد با هم به گردش می رفتند و بازی می کردند. آنها روی برگها سرسره بازی و با پیچکها تاب بازی می کردند. آنها آنقدر با هم بازی می کردند که وقتی از همدیگر جدا می شدند، حسابی خسته شده بودند.
فقط کفشدوزک کوچولو یک عادت بد داشت او خیلی بدقول بود. وقتی به ملخک می گفت صبح زود روی شاخه تمشک منتظرش باشد خودش همیشه نزدیک ظهر می آمد. ملخک چندبار خواست با کفشدوزک قهر کند اما او آنقدر مهربان بود که هر بار تا چشمش به کشفدوزک می افتاد سریع فراموش می کرد هر بار هم کفشدوزک قول می داد که دفعه بعد بدقولی نکند اما باز هم دیر می آمد.
تا اینکه یک روز گرم تابستان کفشدوزک مثل همیشه قول داد که صبح زود روی شاخه های تمشک باشد اما وقتی از خواب بیدار شد خیلی دیر شده بود تا دست و صورتش را شست و صبحانه خورد و رفت از ظهر هم گذشته بود وقتی کنار بوته ی تمشک رسید ملخک را دید که روی یک شاخه نشسته است. او را صدا کرد ولی ملخک جواب نداد. کفشدوزک پیش خودش فکر کرد، حتماً ملخک این بار خیلی عصبانی شده است. برای اینکه دل او را بدست بیاورد، به کنارش رفت و همین که خواست دستش را روی شانه ملخک بگذارد دید ملخک از روی شاخه افتاد کفشدوزک با سرعت پرید تا به او کمک کند اما با وحشت دید که از ملخک جز یک پوست چیزی نمانده کفشدوزک شروع کرد به گریه کردن و گفت: دوست مهربانم، تقصیر من است آنقدر تو را توی گرما زیر آفتاب نگه داشتم که خشک شدی.
همین طور که داشت گریه می کرد و با خودش حرف می زد یک ملخ آمد و کنارش نشست و گفت: کفشدوزک چرا گریه می کنی؟
کفشدوزک بدون اینکه چشم هایش را باز کند گفت: مگر نمی بینی دوست خوب من آنقدر توی آفتاب منتظر من ماند که خشک شده و این به خاطر بدقولی من است. ملخ گفت: پس حالا تصمیم بگیر که هیچ وقت بدقولی نکنی. کفشدوزک گفت: چه فایده ای دارد! من که دیگر دوست عزیزم را از دست دادم.
ملخ گفت: من قول می دهم برای تو مثل ملخک دوست خوبی باشم، حالا اشک هایت را پاک کن و چشمهایت را باز کن.
کفشدوزک اشکهایش را پاک کرد و چشمش به ملخ افتاد گفت: تو چقدر شبیه دوست من ملخک هستی، نکند تو برادر ملخکی؟
ملخ خندید و گفت: نه من خود ملخک هستم. ما ملخ ها وقتی بزرگ می شویم پوست جدیدی درست می کنیم و از پوست قدیمی خودمان بیرون می آییم. آن هم که آنجا افتاده پوست خشک شده ی من است.
کفشدوزک با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت دیگر هیچ وقت بدقولی نکند و باعث ناراحتی دوستش نشود.