به خاطر پدر ومادر
عمار میهمان امام صادق (ع) بود. روز قشنگی بود. چند تا کبوتر پشت پنجره اتاق نشسته بودند و بق بقو می کردند. امام صادق (ع) با یک سینی میوه به اتاق آمد. سینی را جلو عمار گذاشت و گفت: « خوش آمدید! بفرمایید میوه!»
عمّار خندید و کمی میوه خورد. بعد گفت: «می خواستم پسرم اسماعیل را به این جا بیاورم. او خیلی شما را دوست دارد. امّا نشد.»
لب های امام صادق(ع) پر از گل لبخند شد. عمّار ادامه داد: «پسرم خیلی با ادب است. به من خیلی کمک می کند. اخلاقش خیلی خوب است.»
امام صادق(ع) بیش تر خوشحال شد و گفت: «من اسماعیل را دوست دارم. امّا حالا که گفتی به تو نیکی می کند، بیش تر دوستش دارم.» بعد امام یک قصّه از زمان پیامبر(ص) تعریف کرد. قصّه ی او درباره ی احترام به پدر و مادر بود. یکی از کبوترها سرش را از لای پنجره جلو آورد و بلندتر از قبل بق بقو کرد مثل اینکه آن کبوتر هم از دست اسماعیل خوشحال بود و به او آفرین می گفت.