یک پیر زن دیروز از کوچه رد می شد باخستگی می برد یک بسته را با خود دیدم که می لرزد دست و عصای او انگار سنگین بود بسته برای او رفتم جلو گفتم: «خسته شدی مادر این بسته را حالا من می برم دیگر» آن پیرزن خندید با صورتی خسته تا خانه اش رفتیم همراه آن بسته