یک پیر زن دیروز

یک پیر زن دیروز
از کوچه رد می شد
باخستگی می برد
یک بسته را با خود
دیدم که می لرزد
دست و عصای او
انگار سنگین بود
بسته برای او
رفتم جلو گفتم:
«خسته شدی مادر
این بسته را حالا
من می برم دیگر»
آن پیرزن خندید
با صورتی خسته
تا خانه اش رفتیم
همراه آن بسته