|
تصوّر کن که دانش آموزی همسنّ و سال خودت، درست وسط اتاق نشسته و کلی دفتر و کتاب هم دورو برش ریخته. آن قدر ناراحت است که دوست داری کمکش کنی، امّا چه کمکی؟
چه طور می خواهی کمکش کنی وقتی اصلاً نمی دانی که مشکل واقعی او چیست؛ درس امروز معلّم را یاد نگرفته؟ تکالیف زیادی دارد؟ حوصله اش سررفته؟ کتابخانه اش شکسته و حالا جایی برای نگهداری کتاب هایش ندارد؟ معلوم است که تا وقتی مشکل واقعی را ندانیم، راه حلّ مناسبی هم نداریم.
حالا تصور کن در راه نانوایی، متوجه می شوی که پول نان را گم کرده ای. حالا با نارحتی فکر می کنی چه طور می توانی بدون پول، نان بخری؟ آیا باید به رفتن ادامه بدهی تا شاید کسی را در بین راه ببینی و از او کمک بگیری؟ جواب پدرت را چه بدهی که همین امروز صبح سفارش کرد که باید بیش تر مراقب وسایلت باشی؟و...
راستی مشکل واقعی تو چه بود؟ هر کدام از سؤال هایی که کردی، راه حل های خودش را دارد و حل یک مشکل دیگر در حال حاضر فایده ای ندارد. یکی از بهترین تمرین ها برای حلّ یک مسئله آن است که پیش از طرح سؤال های فراوان دیگر، به این فکر کنی که در حال حاضر مسئله ی واقعی چیست تا راه حلّ مناسب آن را پیدا کنی.
|