حسنی و شهر میوه (1)



اَتو تا تو تا مَتَل
حسنی ما رفت سفر
سفر به شهر کرمون
پیش عزیز و آقا جون
به پیش اون عزیزجون
حسنی شدش یه مهمون
خوش اومدی حسن جون
به شهر ما به کرمون
از راه رسیده مهمون
چایی اومد تو فنجون
شیرینی و نقل و پسته
از هر کدوم یه بسته
یه ظرف پر ز میوه
آماده روی میزه
حالا حسن چی می دید
ظرف پر از شیرینی
اتل متل چی برداشت
اونکه میوه دوست نداشت
عزیز می گفت حسن جون
ضعیف شدی و بی جون
میوه می خوای آب بگیرم
دوست نداری پوست بگیرم
شیرینی فایده نداره
چونکه چاقی می یاره
میوه خیلی لذیذه
دوای هر مریضه
دیگه نگیر بهونه
بیا بخور هندونه
هندونه تنگ طلا
پاشو بیا ای بلا
پدربزرگ مهربون
شد با حسن یه همزبون
قصه می گفت برای اون
از میوه های بی زبون


• قصه ای از . . . .
نویسنده و شاعر: ماندانا شیر محمد کریمی