عرعر خر را قبول داری، حرف مرا قبول نداری!؟



یک روز ملانصرالدین توی حیاط خانه اش نشسته بود که کسی در زد.
ملا از جا بلند شد و در را باز کرد. پشت در، یکی از همسایه ها بود. ملا از این همسایه اش دل خوشی نداشت.
همسایه ملا پس از سلام و احوال پرسی گفت: «ببخشید، اگر ممکن است الاغتان را به من امانت بدهید تا با آن به صحرا بروم و یک بار علف به خانه بیاورم.»
ملا گفت: «خودت که الاغ داری.»
همسایه گفت: «بله، الآن هم دارم. اما علف هایی که چیده ام زیاد است و برای یک الاغ سنگین است. اگر الاغتان را به من قرض بدهید.، با پسرم به صحرا می روم و با هم علف ها را بار هر دو تا الاغ می کنیم و به خانه می آوریم.»
ملا که اصلاً دوست نداشت الاغش را به آن همسایه اش قرض بدهد گفت: «کاش الاغم توی خانه بود و آن را به تو می دادم. متأسفانه الاغ من هم به صحرا رفته و اینجا نیست.»
ناگهان صدای عرعر از توی طویله بلند شد.
ملا دستپاچه شد. همسایه اش لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «شما که می گفتید الاغتان خانه نیست و رفته صحرا. پس این عرعری که گوش همه را کر می کند صدای چیست؟»
ملا خودش را عصبانی نشان داد و با ناراحتی گفت: «تو عجب همسایه بی معرفتی هستی. حرف من ریش سفید را قبول نمی کنی، ولی عرعر خر را قبول داری!»
از آن به بعد وقتی دروغ گویی کسی آشکار بشود، اما دروغگو همچنان در گفتن دروغش پافشاری کند می گویند: عرعر خر را قبول داری، حرف من را قبول نداری.