|
ملا نصرالدین، دریا را ندیده بود، روزی گذرش به کنار دریا افتاد. با خود گفت: «جل الخالق! چه قدر آب! اصلاً آخرش معلوم نیست.»
ملا کنار دریا نشست و به فکر فرو رفت. ناگهان به این فکر افتاد که از این همه آب بی صاحبی که در برابرش نشسته، استفاده هایی بکند. همان جا نشست و نقشه کشید. هیچ کدام از نقشه هایش عملی نبود. عاقبت فکر عجیبی به ذهنش رسید. بلند شد و با عجله به شهر رفت. یک کاسه ماست خرید و دوباره با عجله به کنار دریا برگشت. روی تخته سنگی نشست و ماستی را که توی کاسه بود ذره ذره توی دریا ریخت.
رهگذری که از آنجا می گذشت وقتی ملانصرالدین را با آن حال دید، ایستاد و او را زیر نظر گرفت. بعد به او نزدیک شد و پرسید: «ملا چه می کنی؟»
ملانصرالدین بادی به غبغب انداخت و جواب داد: «دارم دوغ درست می کنم.»
رهگذر با تعجب گفت: «دوغ درست می کنی! برای چه؟»
ملا گفت: «می خواهم یک دریا دوغ درست کنم و بفروشم. هیچ می دانی که با یک دریا دوغ و فروش آن چه قدر پول می توانم به دست بیاورم؟»
رهگذر خندید و گفت: «دیوانه شده ای، مگر می شود با یک کاسه ماست یک دریا دوغ درست کرد؟»
ملانصرالدین گفت: «خودم هم مطمئن نیستم که بشود، اما می دانی اگر بشود، چه می شود؟!»
از آن پس هر وقت کسی مشغول کار بی فایده ای باشد، یا بخواهد با وسایل اندک، کار مهم و بزرگی انجام بدهد، دیگران به مسخره می گویند: حیف نمی شود، اما اگر بشود، چه می شود!
|