روزی روزگاری کشاورزی که محصول باقالای خود را جمع آوری کرده بود تا به بازار ببرد و بفروشد در راه خسته شد و محصول خود را روی زمین گذاشت تا مدتی در آنجا استراحت کند. همین که خوابش برد متوجه شد که کسی به سراغ باقالاها آمده. چشم باز کرد و دید مردی به سراغ بار او آمده و ظرف خود را پر از باقالا می کند. کشاورز از جا بلند شد و به مرد اعتراض کرد که چرا به سراغ محصولات او رفته است. مرد که زورگو بود و همیشه از راه دزدی زندگیش را تأمین می کرد با کشاورز گلاویز شد. بالأخره مرد زورگو کشاورز را بر زمین زد و گفت: «من می خواستم مقدار کمی از باقالاهای تو را ببرم حالا که اینطور شد تو را می کشم و همه را می برم.» کشاورز که ترسیده بود و فهمید اگر مقاومت کند جان خود را از دست می دهد به مرد زوگو گفت: «قبول..... برو خر بیاور و باقالا را بار کن.»
بله دوستان عزیز، از آن زمان به بعد هر گاه کسی نمی تواند از حق خود دفاع کند و مجبور می شود حرف آدم های زورگو و ظالم را بپذیرد می گوید: «حالا خر بیار و باقالا را بار کن»