می گویند روزی ملانصرالدین رفته بود به باغی تا کمی از میوه های آن باغ بدزدد.
ملانصرالدین رفته بود روی شاخه درختی نشسته بود، میوه می چید و می خورد که از بد روزگار صاحب باغ از راه رسید و گفت: «مرد حسابی روی شاخه درخت من چه می کنی؟»
ملانصرالدین که بدجوری گیر افتاده بود، فوراً چاقویش را از جیبش بیرون آورد و مشغول بریدن شاخه ای شد که روی آن نشسته بود، او رو کرد به صاحب باغ و گفت: «نمی بینی مگر؟! دارم شاخه های اضافی درخت را می برم.»
صاحب باغ خنده اش گرفت و گفت: «تو که داری همان شاخه را می بری ک رویش نشسته ای. دروغی بگو که شاخ و دم نداشته باشد و مردم باور کنند. الان است که شاخه بریده شود و خودت از آن بالا بیفتی پایین.»
ملا نصرالدین فهمید که باز هم خرابکاری کرده است. خجالت زده شد و از درخت پایین آمد.
از آن به بعد هر وقت کسی کاری بکند که نتیجه ای جز ضرر رساندن به خودش نداشته باشد، می گویند: «ملانصرالدین است سرشاخه نشسته و بیخش را می برد. »
• مصطفی رحماندوست