معماهای روستا

پول های کلوچه فروش:

*سعید نظری

کوشا در حال عبور از کوچه های روستا بود که دید پسربچه ای درحال گریه کردن است. کوشا پرسید: «چرا گریه می کنی؟»
پسربچه گفت: «من تمام روز را کلوچه فروخته ام؛ خسته شده بودم؛   پول هایم را زیر کلوچه هایی که در سبد بود گذاشتم و کنار سبد خوابیدم. یک نفر آمده و پول هایم را برده است.»
کوشا یکی از کلوچه ها را خرید. آن را داخل دهانش گذاشت و گفت: «عجب کلوچه های چرب و شیرینی! چقدر تازه است. معلوم است با روغن خوبی درست شده است.»
بعد او را نزد کدخدا برد و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد.
کدخدا که از هوش کوشا مطمئن بود رو به او کرد و گفت: «من این کار را به تو واگذار می کنم.» کوشا از کدخدا خواست دستور بدهد تمام مردم روستا در میدان جمع شوند. بعد از یک ساعت تمام مردم در میدان جمع شدند. هیچ کس نمی دانست چرا  کدخدا آن ها را جمع کرده است. کوشا یک تشت بزرگ پر از آب آماده کرد. سپس بالای سکوی وسط میدان رفت و با صدای بلند گفت: «ای مردم روستا! پول های این کلوچه فروش گم شده است. من از شما می خواهم که تمام پول هایتان را داخل این کوزه ی پر از آب بیندازید.» کدخدا مقدار پول های شما را یادداشت می کند و آن را به شما برمی گرداند. مردم به ترتیب به تشت پر از آب نزدیک می شدند و پول هایشان را داخل تشت می انداختند.
وقتی یکی از مردم پول هایشان را داخل کوزه انداخت، کوشا گفت: «این مرد دزد پول هاست.»
به نظر شما کوشا چگونه دزد را پیدا کرد؟