عکاسی

مامان من امروز مرا به عکاسی برد. او موهای مرا شانه زد و برایم بافت، بعد هم گل سری را که تازه خریده بودیم به سرم زد. من یک پیراهن دارم که وقتی آن را می پوشم خیلی قشنگ می شوم. توی پیراهنم پر از گل های قرمز است. مامان پیراهنم را از توی کمد در آورد و آن را اتو کرد. مامان می گوید: وقتی می خواهیم عکس بگیریم باید قشنگ و مرتب باشیم. بعد هم پیراهن تمیز و اتو کرده را تنم کرد.
توی مغازه ی عکاسی پر بود از قاب عکس های مختلف که آقای عکاس آن عکس ها را گرفته بود. بعد آقای عکاس من را به یک اتاق برد. اتاق تاریک بود من اولش ترسیدم اما بعد آقای عکاس چراغ های مخصوصش را روشن کرد. آقای عکاس نور چراغ ها را طوری قرار می دهد که عکس من قشنگ تر بشود( نه خیلی روشن و نه خیلی تاریک). من روی یک صندلی نشسته بودم که چند تا چرخ داشت و تا آقای عکاس نورها را آماده می کرد من چند دور روی صندلی چرخیدم، بعد آقای عکاس گفت که صاف بشینم و لبخند بزنم. بعد هم یک عکس قشنگ از من گرفت.

آقای عکاس گفت باید تا آخر هفته صبر کنم تا عکسم چاپ بشود و به مامان گفت آخر هفته بیاییم و عکس را که آماده شده ببریم. چقدر شغل آقای عکاس قشنگ است او خنده ی بچه ها را روی یک کاغذ نگه می دارد و این خنده می تواند چند سال توی آلبوم یا قاب عکس ها باقی بماند.