یک نفر در می زند
من دلم وا می شود
آن جوان در پشت در
باز پیدا می شود
توی دست آن جوان
باز هم یک بسته است
خنده دارد بر لبش
گر چه خیلی خسته است
بسته را می گیرم از
آن جوان مهربان
و تشکر می کنم
من از آن نامه رسان
می رود با نامه ها
آن جوان مهربان
هست توی دست من
یک مجله بچه ها!
باز دارم هفته ای
شعرها لبخندها
حرف های بامزه
قصه و پندها
جعفر ابراهیمی