کفاش

کفاش پیر مهربون
صبح که می شه، می‏یاد بیرون
کلید رو پیدا می‏کنه
مغازه ‏رو وا می‏کنه
کفشا همه قطار، قطار
ردیف می‏شن روی دیوار
تو کفاشی، پشت شیشه
کفش منم دیده می‏شه
اوستای کفاش چی داره؟
چکش داره، قیچی داره
اول یه پیش‏بند می‏زنه
می‏شینه روی چهارپایه
چشم می‏دوزه به همسایه



همسایه‏اش کفشدوزکه
سر تا پاهاش پر از لکه
اونها با هم کار می‏کنن
کارهای بسیار می‏کنن
میخ می زنن می‏چسبونن
زیر لب آواز می‏خونن
واکس می‏زنن از همه رنگ
کفشا می‏شه خیلی قشنگ
با نخ و سوزن شب و روز
مشغول می‏شن به دوخت و دوز
با کار اونها همیشه
کفشای کهنه نو می‏شه


شاعر: اسدالله شعبانی