بچه ها نماز!


مریم خیلی خجالتی بود. اگر کسی اسمش را هم می پرسید، سرش را پایین می انداخت و دست و پایش را گم می کرد. مریم حتی از پوشیدن لباس نو و کفش نو هم خجالت می کشید. تا اینکه، یک روز مریم به مادرش گفت:
مادرجان، شما گفتی وقتی به کلاس سوم بروم، یک هدیه خوب برایم می خری. مادرش خندید، صورت مریم را بوسید و گفت: بله درست است، چشم، چشم.
فردای همان روز، مادر بسته ای به دست مریم داد. مریم با خوشحالی گفت: آخ جان هدیه! مادر گفت: باز کن! مریم بسته را باز کرد. وای چه چادر نماز قشنگی! مادر به مریم کمک کرد تا چادر نمازش را سر کند. مریم، هم ذوق می کرد و هم خجالت می کشید. مریم تا آن وقت چادر سر نکرده بود. وقتی مادر شروع کرد به نماز خواندن، مریم رفت و در کنارش ایستاد. اما دید سراپایش می لرزد. مادر بلند بلند نماز می خواند تا مریم تکرار کند، اما زبان مریم از خجالت بند آمده بود. نماز تمام شد، اما مریم سر از مهر برنداشت.
در همین موقع پرنده ای زیبا و رنگ به رنگ آمد و دم گوش مریم گفت: آهای مریم! از چی خجالت می کشی؟ مریم گفت: از نماز خواندن خودم، من تا حالا چادر نماز سر نکرده ام و نماز نخوانده ام! پرنده گفت: نماز خواندن که خجالت ندارد. مریم گفت: دست خودم نیست. پرنده گفت: پس دستت را به من بده و خوب نگاه کن! پرنده، مریم را به یک مدرسه برد و گفت: آنجا را نگاه کن! مریم نگاه کرد و با خوشحالی گفت: وای! چقدر زیاد!. دخترها با چادرهای سفید و گلدار نماز می خواندند. پرنده و مریم می رفتند و از آسمان به زمین نگاه می کردند، روستایی زیبا و سرسبز زیر پایشان بود و عده ای مشغول کاری بودند. پرنده گفت: اگر گفتی آن ها کیستند؟ مریم گفت: کشاورز. پرنده گفت: چه می کنند: مریم گفت: دارند نماز می خوانند. پرنده از همان بالا دود کارخانه ای را نشان داد و گفت: آنجا یک کارخانه است. دوست داری سری به آن بزنیم؟ مریم گفت: بله دوست دارم. در کارخانه هم، کارگران نماز می خواندند. پرنده مریم را به خانه ای برد. مریم نگاه کرد و دوستانش را شناخت. آنها نیز نماز می خواندند.
مریم خوشحال و خندان سر از مهربرداشت. پرنده در کنارش نبود. اما دست های گرم مادر روی شانه ی او بود. به صورت مهربان مادر نگاه کرد و گفت: مادر جان، فردا صبح مرا بیدار کن. می خواهم با شما نماز بخوانم.

نویسنده: محمد نوری زاد (با اندکی تغییر)