در سال بیست و شش هجری، شیر مردی پا به گیتی گذاشت که نامش را عباس گذاشتند. پدرش امام علی (ع) و نام مادرش ام البنین بود. عقیل برادر امام علی (ع) در مورد خانواده فاطمه (ام البنین) می گوید: «در عرب شجاعتر از پدران او کسی را نمی شناسم.» این فرزند را به دلیل زیبایی چهره، قمر بنی هاشم لقب دادند و کنیه او ابوالفضل شد.
حضرت عباس (ع) تا چهارده سالگی با پدرش امیرالمؤمنین (ع) زندگی کرد و پس از شهادت امام علی (ع) عمر شریفش را در کنار دو برادر گرانقدرش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به سر بُرد. عباس قد بلندی داشت و در شجاعت بی نظیر بود. حضرت عباس در روز عاشورا، هنگامی که امام حسین (ع) تنها مانده بود عرض کرد: «آیا اجازه می دهی تا به میدان بروم.» امام جواب داد: «ای برادر، تو صاحب پرچم و علمدار من هستی.» عباس گفت: «ای برادر، سینه ام تنگ شده و از زندگی خسته ام.» امام به او فرمود: «برای این کودکان آب بیاور.» عباس (ع) رو به سپاه کوفه کرد و ابتدا آنها را موعظه کرد ولی چون سودی نداشت، سوار بر اسب شد و مشک و نیزه در دست به سمت فرات حرکت کرد. دشمن در مقابل او صف آرایی کرده بود ولی پس از کشته شدن تعدادی از کوفیان، از ترس پراکنده شدند و حضرت عباس به فرات رسید. می خواست آب بنوشد که یاد تشنگی امام و فرزندان او افتاد و آب را ریخت و گفت تا برادرم حسین تشنه لب است من هم آب نمی نوشم. مشک را پر کرد و به سمت خیمه ها آمد. دشمنان او را محاصره کردند تا اینکه یکی از دشمنان دست راست و دیگری دست چپ حضرت را از تن ایشان جدا کردند ولی حضرت عباس (ع) ناامید نشد و مشک را به دندان گرفت که ناگهان تیری به مشک اصابت کرد و آب بر زمین ریخت و پس از آن اسب به زمین افتاد و کوفیان ناجوانمردانه حضرت عباس را به شهادت رساندند.
با شهادت عباس آثار غم و اندوه در چهره امام حسین (ع) ظاهر شد. حضرت عباس در آخرین دقایق عمر خود به امام حسین فرمودند جسد مرا به خیمه ها مبر چون من به کودکان قول دادم برای آنها آب بیاورم ولی نتوانستم، نمی خواهم شرمنده آنها شوم.