عزیزان پیغمبر

روزی حضرت رسول (ص) بر منبر، خطبه می خواندند. همین موقع امام حسن (ع) و امام حسین (ع) که در آن زمان خردسال بودند، دوان دوان از راه رسیدند. آن ها پیراهن های رنگی پوشیده بودند. همان طور که راه می رفتند، پایشان به لبه حصیر گیر کرد و نزدیک بود که بیفتد. پیغمبر از منبر پایین آمدند. هر دو را بغل کردند و همراه خود بر منبر بردند و بر پای خود نشاندند. پس از آن فرمودند: «حسن و حسین دو فرزند عزیز من هستند. هر کس آن ها را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و هر کس با آن ها دشمنی کند، با من دشمنی کرده است.»
حضرت محمد (ص) حسن و حسین را همیشه بر دوش خود می نشاندند و به عادت آن روز، شعر می خواندند و بچه ها را بازی می دادند.
مثلاً امام حسن (ع) را بر روی سینه شان می نشانیدند و می فرمودند: «کمی بالاتر، کمی بالاتر، به قدر چشم پشه بیا بالاتر». و بعد دعا می کردند: «خدایا من حسن را دوست دارم، هر کس دوستش دارد، تو نیز او را دوست بدار.» یکی از یاران حضرت محمد (ص) نیز می گوید: «شبی به دیدار رسول اکرم (ص) رفته بودم. کار مهمی داشتم. طی گفت و گوهایی که با پیامبر اکرم (ص) داشتم چشمم به دو پهلوی برآمده ایشان افتاد. دلم میخواست اتفاقی بیفتد و ردای حضرت محمد (ص) کنار برود تا من ببینم پهلوهای ایشان چرا برآمده است. اما اتفاقی نیفتاد. بالاخره به حرف آمدم و گفتم:
- یا رسول الله شما زیر عبایتان چه پنهان کرده اید؟
پیغمبر لبخندی زدند و عبایشان را کنار زدند.
دیدم حسن (ع) و حسین (ع) روی زوانهوی جدشان لمیده اند. مثل این بود که به خواب رفته اند.
پیامبر (ص) فرمودند:
«این دو، پسران من هستند؛ پسران دخترم هستند. خدایا من این دو پسر را دوست دارم. دوستشان بدار ای خدای من و دوستداران این دو پسر را هم دوست بدار.»
سید رسول میردامادی به کوشش: هدیه شریفی
سروش کودکان شماره 206