....... آره دخترکم، وقتی او بیاید شادمانی و سرور، همه جا را فرا می گیرد....
مادربزرگ مهربان، چشمان قشنگش را به گُلی انداخت و او را که با بی صبری، منتظر شنیدن قصه فصلها، چشم به راه بود. تماشا کرد. گلی کوچولو که چشمان درشت و زیبای خود را به دهان مادربزرگ دوخته بود، پرسید:
- هنوز وقتش نشده؟
مادربزرگ گفت:
- وقت گفتن قصه؟
گلی جواب داد:
- نه وقت آمدن او؟!
مادربزرگ آهی کشید و نفسی تازه کرد و گفت:
- قصه امروز ما، پاسخ تو را می دهد. حالا خوب گوش بده دختر خوبم.!
و بعد نگاهی به گلی انداخت. با حرکت چشم، نگاه او را به سوی پنجره کشاند و هر دو در آبی آسمانی خیره شدند. و بعد صدای مادربزرگ بود که ادامه داد:
- همین سال گذشته که «بهار» به شهر ما آمد و با خود مثل همیشه، شادی و زیبایی را به همراه آورد و حریری سبز بر اندام زمین پوشاند. «رنگین کمان» زیبا که گوشه آسمان نشسته بود، از او پرسید:
- آهای بهار، سلام! راستی، تو می دانی او کی می آید؟!
بهار جواب داد:
- سلام به روی ماهت! راستش را بخواهی، نه. من هم مثل تو، چشم به راه آمدنش هستم. تمام آرزویم این است که او را ببینم و همه هدیه هایی را که برای او آماده کرده ام، تقدیمش کنم. v
رنگین کمان پرسید:
- فکر می کنی چه موقع بیاید؟
بهار در حالی که به اطراف خود نگاه می کرد، جواب داد:
- گمان می کنم در فصل بهار بیاید!
- به چه دلیل؟
بهار فوراً جواب داد:
- برای اینکه خودم را برای آمدن او، کاملاً آماده می بینم. آخر به خاطر اوست که هر ساله، همه جا را از زیبایی و نشاط پُر می کنم تا وقتی او می آید شادمانی همه جا باشد. من واقعاً چشم به راه او هستم و جز به آمدن او به چیز دیگری فکر نمی کنم و آماده ام تا در راه او همه هستی خود را نثارش کنم.
رنگین کمان که به دقت به حرف های بهار گوش می داد، گفت:
- وقتی که او بیاید، برایش چه خواهی کرد؟
بهار با اشتیاق فراوان پاسخ داد:
- با نوای دلنشین پرندگان، خواب چند ماهه طبیعت را پایان می دهم؛ درختان را با شکوفه های قشنگ، زینت می بخشم؛ بوستان ها را خرم و معطر می کنم؛ هوا را معتدل و مطبوع کرده به نسیم می گویم آرام برگونه هایش بوسه بزند؛ دوستانش را در همه جا گرامی می دارم و دشمنانش را در باتلاق ها نابود می کنم؛ می گویم پروانه ها با بالهای زیبایشان در زیر نور آفتاب دور او به پرواز در آیند؛ باغ ها از میوه ها سرشار شوند؛ گلهای رنگارنگ همه جا را گلستان کنند؛ باران های بهاری همه جا را خرم و با صفا کرده زمین را برای آمدن او آبپاشی کنند.
رودها زمزمه کنان به او خوشامد گویند؛
آبشارها جاری شوند؛
دشتها سرسبز گردند؛
انسانها به کار و تلاش پردازند؛
عطر شادی همه جا را پُر نماید؛
اشک شبنم از شوق دیدار جاری شود؛
خورشید در آسمان آبی به همه لبخند بزند؛
و ماهتاب نقره ای، پایان دوری و آغاز دیدار را جشن بگیرد...
بهار که کاملاً هیجان زده شده بود، لحظه ای آرام گرفت، نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- برای همین است که آرزو می کنم او در فصل بهار بیاید. من خودم را برای دیدار او آماده کرده ام. آیا آرزوی مرا عملی خواهد کرد؟
سخن بهار که به اینجا رسید، ساکت شد. او و رنگین کمان هر دو در فکر فرو رفتند...
مادربزرگ ادامه داد:
. . . . (ادامه دارد)
• نویسنده: عبدالحسین فخاری