ماجرای غدیر

از مجوعه داستان زندگی پیامبر اسلام (ص)
ماجرای غدیر
نوشته : سید مهدی آیت اللهی
تصویر گر : محمد حسین صلواتیان

سالهای آخر بود و روزهای آخر حضور پیامبر خدا درمیان مردم.  پایان روزهایی که مردم چون حلقه‏ای گرداگرد وجود پیامبر را می گرفتند و او چون نگینی در میان آنان می‏درخشید سال دهم هجرت بود. اسلام دیگر چون درختی تناور، ریشه دوانده بود واز خطر نابودی درامان بود. دراین سال از جناب خداوند فرمان رسید که پیامبر درمراسم حج همراه مردم باشد. گویی این حج با تمام سفرهای حج سالها قبل تفاوت داشت. گویی دراین سفر باید اتفاق مهم و سرنوشت سازی روی می داد. گویی دراین سفر باید کاری به پایان می رسید و باری به زمین نهاده می‏شد بار دیگر، شور و ولوله‏ای برپا شد. بار دیگر، شوق دیدار خانه‏ی خدا دلهای مسلمانان راپرکرد همه بار سفر بستند. هرمسلمانی که توان رفتن به سفر حج را داشت  پای به راه گذاشت. مسلمانان از دور و نزدیک به راه افتادند. ازاینجا و آنجا، ازسرزمینهای نزدیک به مکه و از سرزمینهای بسیار دورتر. ماه «ذیقعده» فرا رسید. پیامیر به جارچیان فرمان داد که در مدینه بگردند و به همگان خبر دهند. خبراین بود امسال رسول خدا درمیان حجاج است واز همه مسلمانان خواسته است که در صورت امکان برای این سفر آماده شوند.




 خبر در کوچه های خاکی و پیچ در پیچ مدینه و در نخلستان ها و کشتزارها پیچید. خبر در خانه ها و بازرچه ها و گذرگاه ها پیچید. به زودی خبر به آبادی های اطراف مدینه هم رسید و ساکنان آن نواحی را به سوی شهر روانه کرد. خبر مردم را هم شاد و هم تعجب زده کرد. شادی به خاطر حضور وجود نازنین پیامبر در مراسم بود و تعجب و کنجکاوی آنها از اینکه پیامبر بر حضور همگان تاکید کرده بود. به هر حال اهالی مدینه آماده سفرشدند و مردم آبادی‏های اطراف نیز به آنجا آمدند ودر حاشیه شهر خیمه زدند آنگاه روزهای انتظار به سر رسید و پیامبر فرمان حرکت داد. مردی با ایمان به نام ابودجانه به نمایندگی رسول خدا در شهر ماند و پیامبر اکرم با جمعیتی درحدود صد و بیست هزار نفر به سوی مکه حرکت کرد. این بار حس غم آلودی درصدای زنگ شترها وجود داشت که گویی آهنگ جدایی پیامبراز مسلمانان را می نواخت .

علی (ع) به کاروان می پیوندد


کاروان حجاج مدینه دردل صحرا به راه افتاد. چه روزها و شبهایی بود روزها و شبهای آن سفر هر چه بود عشق بود و محبت و نور بود. در زیر آفتاب سوزان روز و در زیر مهتاب شبانگاهی، هر مسلمانی گاه و بی گاه به بهانه‏ای می آمد تا رسول خدا را از نزدیک ببیند. آخر آن کاروان امید و دلگرمی رابه همراه خود می برد. آن کاروان پیامبر را به همراه خود می برد.هنوز کاروان مسافت زیادی را نپیموده بود که پیامبر دستور توقف داد. پیامبر می فرمایند اندکی استراحت می کنیم. کاروان ایستاد و پیامبر از شتر خود پیاده شد. آنگاه چند قدم پیش رفت وبه دوردستها نگاه کرد. یکی با مهربانی به صورت مرد مسلمان نگاه کرد. آنگاه دوباره دستش را ساییان چشمانش کرد و گفت:


آری درانتظار کسی هستم که دیریا زود باید به ما برسد. پیامبر در انتظار چه کسی است. من از ماجرا خبر دارم. علی به دستور پیامبر برای گرفتن مالیات اسلامی به یمن رفته است.  پیامبردرانتظار برگشتن علی و پیوستن او به کاروان مسلمانان است. دیر زمانی نگذشته بود که دردوردستهای صحرا غباری به هوا برخاست. ای رسول خدا چند سوار با شتاب به سوی ما می آیند. پیامبر با شنیدن این خبر لبخندی زد و  فرمود علی به سوی ما می آید. به خدا قسم که علی باید دراین سفر همراه ماباشد. سواران تیزرو آمدند تا به کاروان رسیدند. علی شتابان نزد پیامبر آمد و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
    -  چه کردی علی جان؟

  • آنچه را که به عنوان مالیات گرفته بودم به یکی از سرداران سپردم و شتابان به سو شما آمدم.
  •  با آمدنت دلم را شاد کردی ای ابوتراب .

روز سپردن امانتها
در صحرای عرفه، نماز ظهر و عصر با حضور هزاران مسلمان سفید پوش برگزار می شد. پیامبر پیشاپیش آن جماعت بی شمار ایستاده بود و دستانش را به قنوت بلند کرده بود. آن روز کسی به این نمی‏اندیشید که دیگر پیامبر در صحرای عرفه دست به قنوت بلند نخواهد کرد. آسمان عرفه آن روز آبی تر  از همیشه به نظر می آمد. صدای الله اکبر نوای باشکوهی بود که از هزاران صخره به آسمان برمی خاست. هر چه بود شکوه بود و عظمت بود. وقتی مسلمانان درصف های بی شمار به رکوع و سجده می رفتند، گویی امواجی سفید رنگی دراقیانوسی از انسانها ایجاد می شد. پس از نماز رسول خدا رو به مردم کرد و برایشان سخن گفت.

غدیر
مسلمانان آن سال اعمال حج را چون سال های قبل انجام دادند. اما گویی لایه ای از گرد و غبار غم برهمه چیز نشسته بود. کاروان های سرزمین های اسلامی هرکدام به سوی وطن خود به راه افتادند. کاروان مدینه نیز بارسفر بست و آهنگ باز گشت کرد.





بار دیگر صحرا بود و صدای زنگ شترها و حرکت آرام گردن های بلند شان که به بالا و پایین حرکت می کرد. دل‏ها بسیارغمگین و پراضطراب بود. پیامبر ما را از در گذشت خود آگاه کرد. بعد از او چه کنیم؟
به خدا قسم که هر گز در تمام مدت اسلام آوردن خود به مرگ رسول خدا نیاند یشیده بودم. اما رسول خدا خود بارها گفته بود که من هم انسانی چون شما هستم و همچنان که چون شما زمانی زاده شده ام زمانی نیز از دنیا خواهم رفت. اگر مردم بعد از پیامبر به اخلاق جاهلی خود برگردند چه خواهد شد. به یقین بدان که رسول خدا فکری برای آینده آئین خود کرده است. دراین میان کسانی هم بودند که با شنیدن نزدیک شدن زمان رحلت پیامبر شادمان شده بودند. اینان کینه دیرینه در دلشان داشتند. اینان کسانی بودند که در زیر سایه شمشیر اسلام آورده بودند. اینان کسانی بودند که در برای به دست گرفتن قدرت و حکومت برنامه هایی تدارک دیده بودند.
کاروانها درنزدیکی یکدیگر ازمکه دورمی شدند. اکنون آن ها به نزدیک منطقه جحفه رسیده بودند. منطقه ای گود و فرو رفته که غدیر نامیده می شد. اینجا منطقه‏ای بود که کاروان ها ازهم دور می شدند و هر کدام به سوی خانه و کاشانه خود می رفتند. هوا گرم بود و مسافران خسته. خورشید درآسمان می سوخت. بدن ها داغ و عرق کرده و گرد گرفته بود. همه درسکوت پیش می رفتند. دیگر به غدیر راهی نمانده بود. ناگهان چند تن ازاطرافیان پیامبر دیدند که آثار وحی در حضرت نمایان شد. رسول خدا دستارش را باز کرد و روی صورت خود کشید. مدتی گذشت. حضرت دستاراز صورت برگرفته و با چهرهای که به سختی برافروخته وبه عرق نشسته بود، به یاران نگاه کرد. آنگاه با صدایی بسیار آرام فرمود: بگویید همه توقف کنند. پیامبر چه فرمود ند؟

من صدای ایشان را نشنیدم. بسیار آرام سخن گفتند. این بار پیامبر با صدایی رسا و بلند فرمودند: به همه خبر دهید که توقف کنند به آنان که که پیش رفته اند بگویید که باز گردند. برای انجام امری بسیار مهم. پیش از متفرق شدن کاروان ها باید اینجا توقف کنیم.  چه شده است؟ این چه امری مهمی است که سبب شده درزیر این آفتاب سوزان بمانیم؟ این چه پیغامی است؟ هر چه هست پیامی است که پیامبر نمی خواهد رساندن آن را به قاصدان وا گذار کند. پیامبر می خواهد با زبان خود آن را به گوش همه برساند. خورشید اندک اندک به وسط آسمان می رسید. تو گویی از آسمان آتش می بارید. بسیاری از مردم عبای خود را بر سر کشیده و چیزی زیر پاهایشان گذاشته بودند تا از داغی آفتاب و زمین درامان باشند. مسلمانان اندک اندک برای نماز ظهر آماده می شدند .
بعد از نماز جهازشتران را روی چیدند و منبر ساختند پیامبر بر فراز منبر رفت تا همه اورا ببینند. ای مردم من محمد پسرعبد الله و پیامبر و مامور خداوند درمیان شما هستم. من به یکتایی خدا شهادت می دهم و شهادت می دهم که من و همه شما بنده او هستیم. ای مردم من مسافری هستم که به زودی از میان شما خواهم رفت و در پیشگاه خالق محبوب خود قرار و آرام خواهم گرفت. صدای گریه و ناله جماعت به آسمان برخاست. ای مردم رای شما درباره من چیست؟ من در میان شما چه کرده‏ام؟ فریاد جماعت از هر سو برخاست. تو رسول هدایت ما بودی. تو ما را از گمراهی نجات دادی. ای رسول خدا!
ای مردم ای برادران و ای یاران و همراهان پیامبر خدا، خوب به سخنانم گوش فرا دهید. شاید دیگر فرصتی دست ندهد تا من با شما سخن بگویم. شاید دیر زمانی به طول نینجامد که محمد در میان شما باشد. ای مردم بدانید که به یغما بردن اموال دیگران بر شما حرام است. آگاه باشید که هرکس خونی را به ناحق بریزد، در درگاه خداوند روسیاه خواهد بود. ای مردم هرانسانی زمانی کوتاه دراین جهان زندگی می کند و آنگاه زمانی فرا می رسد که با شتاب به سوی پروردگار خود می شتابد. بر شما باد که هر حقی را به صاحب آن حق بازگردانید. پیش از آنکه دستتان از این کار کوتاه شود. ای مردم برای انداختن مال و ثروت روی به ظلم و ستم نیاورید. اکنون زمان آن رسیده است که این مطلب را با شما در میان نهم. من به زودی از میان شما می روم. مردم با شنیدن این سخن پیامبر صدای گریه جماعت به آسمان برخاست. برما مباد که این روز راببینیم. برما باد که بمیریم و مرگ پیامبر خدا را نبینیم.



پیامبر برای ساکت کردن جماعت دستها را بلند کرد و سخن را ادامه داد. من دو چیز در میان شما باقی می گذارم تا یادگار بمانند: اول کتاب خداوند و دیگر عترت و خانواده‏ام را. اگر در پناه این دو امانت زندگی کنید، هرگز گمراه نمی شوید و تیره روزی به شما روی نخواهد آورد. پیامبر دست کسی را ازمیان جماعت گرفت و اورا بر فراز منبر آورد. جماعت خوب به آن مرد نگاه کرد او کسی نبود جز علی پسر
ابوطالب. ای مردم هرکس که من مولای او هستم، این علی هم مولا و رهبر اوست. پیامبرهمراه با این سخن دست علی (ع) را بلند کرد. آنقدر بلند که سفید با زوی امام از زیر آستین نمایان شد. پس از آن پیامبر فرمود: خداوندا هر که علی را دوست می دارد دوست بدار و هر کس که علی را دشمن می دارد دشمن بدار. یاران او را یاری کن و دشمنانش را خوار ساز. به دستور پیامبر خیمه‏ای بر پا شد و مسلمانان برای بیعت با امام علی (ع) دسته دسته به داخل خیمه شتافتند. بار دیگر فرشته وحی بر رسول خدا فرود آمد و از جانب خداوند چنین پیام آورد: امروز دینتان را برشما کامل کردم و نعمت را برشما به اتمام رساندم. اکنون راهی پر نشیب و فراز در پیش امام علی (ع) قرار داشت.