خورشید محراب



در هیچ جای صحرا آب و آبادانی دیده نمی شد. آفتاب در میان آسمان قرار داشت و از زمین مانند تنوری داغ حرارت بلند می شد.
از میان بیابان خشک، کاروانی از شتران در حرکت بودند و کاروانیان، آهسته آهسته پیش می رفتند. من یکی از کسانی بودم که همراه مسافران دیگر با کاروان حرکت می کردم. همه ی کاروانیان از اهالی مدینه به شمار می آمدند و قصد زیارت خانه ی خدا را داشتند. از مدینه به سوی مکه در حرکت بودیم و می خواستیم در آنجا مراسم حج را به جا بیاوریم. همگی از شیعیان امام حسین (ع) بودیم و قافله سالارمان او بود.
مسافرت در کنار آن حضرت به ما روحیه و نشاط می داد و افتخار می کردیم که در کنارش هستیم؛ به همین خاطر هرگز احساس ضعف و خستگی نداشتیم.
من روی یکی از شترها سوار شده بودم و از آن بالا، همه ی کاروانیان را نگاه می کردم؛ یک دفعه چشمم به کودکی هفت ساله افتاد که بدون مرکب و بی هیچ توشه ای در حال سفر بود؛ زیر لب دعا می خواند، چهره ای بسیار نورانی و زیبا داشت. کارهای بچه گانه از او سر نمی زد و بی جهت صحبت نمی کرد. تمام رفتارهای او درست و بدون عیب بود، هیچ گونه مزاحمتی برای اطرافیانش نداشت. معلوم می شد که با کودکان عادی بسیار فرق می کند. خیلی دوست داشتم با او صحبت کنم و بدانم فرزند کیست.
در مدت زندگی ام چنین کودکی را ندیده بودم. رفتاری مانند حکیمان و عالمان داشت و یک لحظه از ذکر خدا غافل نمی شد. تصمیم خودم را گرفتم، از بالای شتر، پایین پریدم، لباسم را مرتب کردم و به طرف آن کودک رفتم. آهسته به او نزدیک شدم و سلام کردم. آن کودک نیز جواب سلامم را داد. سپس پرسیدم: «با چه کسی سفر می کنی و همراهت کیست؟»
او گفت: «با یاری خدا.»
وقتی این جواب را از او شنیدم، احساس کردم با انسان بزرگی روبرو شده ام، آن گاه سؤال کردم: «توشه ی راه و مرکب تو کجاست؟»
آن کودک به زیبایی جواب داد:
«توشه ی من تقوا و پرهیزکاری است و مرکبم پاهایی هستند که با کمکشان به سفر می روم، و قصد و نیت من خداست.»
هنگامی که این سخنان را از او شنیدم، مقام آن کودک را بالاتر دیدم. از او پرسیدم: «از کدام خاندان هستی؟» گفت: «از خاندان عبدالمطلب هستم.» سؤال کردم: «از کدام طایفه می باشی؟» گفت: «از بنی هاشم.» گفتم: «فرزند چه کسی هستی؟» پاسخ داد: «علوی فاطمی هستم.» آنگاه پرسیدم: «ای آقای من! آیا تا کنون شعری سروده ای؟» او گفت: «آری» و بعد شعرهایش را برایم خواند.
معنای شعرهایش این بود: «ما در کنار حوض کوثر هستیم و در آنجا رفت و آمد می کنیم. بعضی ها را از خودمان دور می کنیم و به بعضی ها آب می نوشانیم و هیچ کس بدون ما نمی تواند رستگار شود. آن کسی که ما را دوست دارد تیره بخت نخواهد شد.
کسی که ما را شاد کند، او را شاد می کنیم و کسی که ما را ناراحت کند نشانه ی ناپاکی اوست؛ و کسی که حق ما را به زور بگیرد. در روز قیامت باید پاسخگو باشد.»
من که از سخنان او حیرت زده شده بودم از اطرافیانم پرسیدم: «این کودک، کیست؟»
دوستانم گفتند: «فرزند امام حسین (ع) است و به او زین العابدین می گویند.»

• خورشید محراب از مجموعه آفتاب (6)
نویسنده: مهدی وحیدی صدر