مانند این کودک خدا را دوست داشته باشید


در یک بعدازظهر زیبا، که خبری از گرمای شدید عربستان نبود، و نسیم خنکی در کوچه های شهر مدینه می وزید، گنجشک ها بر فراز نخل های سرسبز و خرم در پرواز بودند و از روی زمین دانه بر می چیدند. کودکان دسته دسته شادی کنان در کوچه بازی می کردند و به دنبال یکدیگر می دویدند. هنگامی که بچه ها در حال بازی بودند، پیامبر (ص) به همراه چند تن از یارانش از آن جا می گذشتند. یکی از پسرها با دیدن پیامبر (ص) به سرعت به طرف ایشان دوید، و در مقابل آن حضرت ایستاد.
پیامبر (ص) با دیدن آن کودک فرمود: سلام علیکم ای مرد جوان. کودک جواب داد: علیکم السلام ای رسول خدا. پیامبر گفت: آیا مرا دوست داری؟ کودک گفت: آری به خدا قسم شما را خیلی دوست دارم. پیامبر (ص) پرسید: آیا مثل چشمهایت؟ کودک گفت: بیشتر از آنها.
پیامبر (ص) بار دیگر پرسید: مثل پدرت؟ پسر جواب داد: بیشتر از پدرم.
پیامبر (ص) باز پرسید: مثل مادرت؟ پسر جواب داد: بیشتر از مادرم
پیامبر (ص) پرسید: مثل جان خودت؟ کودک جواب داد: ای رسول خدا، من شما را خیلی دوست دارم حتی بیشتر از جان خودم!
یکی از اصحاب گفت: آفرین!! احسنت!! بارک الله!!
پیامبر (ص) که از جواب های کودک لذت می برد به او گفت: آیا از خدایت نیز مرا بیشتر دوست داری؟
کودک جواب داد: نه!.... ای رسول خدا، من شما را به خاطر خداوند دوست دارم.
آنگاه پیامبر (ص) کودک را در بغل گرفت و او را بوسید، سپس رو به اصحابش کرد و گفت: شما هم مانند این کودک خدا را دوست داشته باشید.
بچه های عزیز حضرت محمد (ص) مانند یک پدر برای خانواده مسلمانان است. خداوند او را فرستاده است تا مردم را از گمراهی نجات داده. و به راه راست هدایت کند. در این داستان پیامبر (ص) قصد دارد به ما یاد دهد، که چگونه باید خدا را دوست داشت. زیرا خداوند خالق تمام جهان است، و از همه موجودات برتر است و خدایی به غیر از او وجود ندارد.


• از مجموعه ی چشمه ی سبز
نویسنده: هیئت تحریریه نشر براق