لحظات آخر

آسمان چشمهایش را به زمین دوخته بود و به فرات شرمگین نگاه می کرد. تمام یاران امام حسین (ع) شهید شده بودند. امام تنها بود. ایشان نگاهی به لب های خشکیده ی فرزند شش ماهه ی خود علی اصغر (ع) کرد و او را روی دست هایش گرفت و برای او از لشکریان ابن زیاد طلب آب نمود. چیزی نگذشت که حرمله با تیر سه شعبه ای گلوی علی اصغر (ع) را نشانه رفت و او را به شهادت رساند. امام فرزند شیرخوار خود را به آغوش خاک سپرد، سپس به سمت یزیدیان رفت.
امام حسین (ع) با شجاعت تمام خود را به قلب لشکر زد و بسیاری از آنها را کشت و بسیاری نیز از وحشت پا به فرار گذاشتند. که ناگهان تیری به صورت مبارک امام اصابت کرد. امام تیر را در آورد و خون از صورت مبارکش سرازیر شد، ولی همچنان می جنگید. پیکر امام حسین (ع) زخم های بسیار برداشت. کم کم ضعف و خستگی و تشنگی بر امام چیره شد. حضرت پس از کمی مکث فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملة (ملت) رسول الله» در همین هنگام مالک ملعون به امام نزدیک شد و از پشت سر با شمشیر به سر آن حضرت ضربه ای زد. امام به زمین افتاد و یزدیان مانند حیوانات وحشی دور ایشان جمع شدند. هر کسی با هر آنچه در دست داشت به امام ضربه می زد. در لحظاتی که امام دیگر توان دفاع از خود را نداشت شمر بن ذی الجوشن ملعون به امام نزدیک شد، سر از تن امام جدا کرد و او را به شهادت رساند.
سلام بر امام مظلومی که در کنار رود فرات تشنه لب به شهادت رسید.


از مجموعه داستان « آفتاب» 5